عمه جان رفته بود پای "آقادار" نماز بخواند. برای آقادار دامن سبز نو دوخته و رفته بود بهش بپوشاند و خانه را سپرده بود به عروسش که همسن بچه های کلاس 03 است. شوهرعمه گفت شما غلط می کنید میخواهید بروید. باید ناهار بمانید... بعد رفتیم سرخاک ننجون و خاله و علی­آقا و بقیه و برگشتنی دو شیشه "کِنس دِشو" و یک بطری "کِنِسو" خریدیم برای سیزده بدر.

شب های عید به مهمانی های رسمی و پاگشای عروس و دامادها گذشت. سفره های شام به فاصله نیم ساعت تبدیل به صحنه های پایانی مستند های راز بقا میشد. در میهمانی پنجمین برادرزاده، زن برادر ناتنی ام وقتی سینه غاز را میدرید تا فیله اش را کنار بشقابم بگذارد گفت: تابستان امسال چه برادرت بیاید چه نیاید میخواهم بیایم چند روزی خانه تو. گفتم بالای سر. کم کم  اناث دیگر نیز خود را در این تور ویژه گنجاندند. خاله کوچک گفت پس باید با راننده ون همیشگی­مان هماهنگ کنیم. مامان لبش را به سمتی که خاله بزرگ نشسته بود کج کرد. خاله بزرگ را هم بفرما زدم. خاله ندیمه ای دارد ساتن­پوش، ورنی، یک خنده/هزار گلْ شکوفا! با هم قدم میزنند، باهم خرید می کنند، مهمانی می دهند، مهمانی می روند ، گوز بدهند لبیک می شنوند. با آنکه مطمئنم خاله جان در مسابقه دو بانوان بالای هشتاد سال اول میشود اما از ندیمه اش بعنوان عصا استفاده می کند. گفت بدون فرشته نمی آید. و فرشته با آن ابروی تتو که مثل کرمهای خاکی روی پیشانیش می لولیدند یکی از آن نگاه های سینی/چای/خواستگار بهش انداخت. از دخترخاله نوظهورم که ام البنین را امیلی صدا میزند پرسیدم نکند خاله هم.جنس.گرا بوده نمیدانستیم؟ دخترخاله جواب داد: بلوزتو چند خریدی؟... و بدین منوال تمام  روزها به خاله بازی گذشت.