وقتی در حیاط را باز کردم نازی روی صندلی ایوان نشسته بود. مرا که دید سرش را انداخت پایین و رفت حیاط پشتی. بابا که پیژامه آبی خشتک­پلیسه ماماندوز پاش کرده بود و لکه های آب پرتقال روی آن هنوز خشک نشده بود، در توری هال را باز کرد و اخطار داد کاری به نازی نداشته باشم، عزازده است. بوی پرتقال پلاسیده و شکوفه نارنج بهم  پیچیده و دو ساعت مانده بود به تحویل سال. مامان گفت زنگ بزن امیرعلی بیاید برای مارمه. این بهانه هر سال مامان است که یواشکی قدری خرت و پرت و پول دور از چشم بابا به خانه جیم بفرستد. بابا گفت ولش کن. خودم امسال مارمه می کنم. مامان گفت: اوه اوه،چه امامزاده ای که قندیلش کئی­کوله! مارمه را کسی می کند که دلش روشن باشد، پیشانی اش باز باشد، "بشکُفت" باشد. تو که سال به دوازده ماه بق کرده ای و لوچه ات روی خا...ات افتاده. بابا کش پیژامه را تا یقه بالا کشید و رفت داخل.

امیرعلی پشت در کوچه ایستاد و من سینی آب و قرآن و همیشک را براش بردم. بابا هزار بار آمد پشت پنجره و اخطار داد تا سال نو نشده امیرعلی نباید پاش را توی حیاط بگذارد. چند نفر از همسایه ها هم سینی به دست منتظر شلیک توپ وسط کوچه ایستاده بودند. برای وقت­کشی شروع کردم سوال بیجا در مورد اوضاع درس و مدرسه از امیرعلی پرسیدن و پسرک جدا بهم حساب پس میداد. بعد یکهو گفت:ایح! عمه، پشت سرتو نگاه کن... نازی بچه مرده اش را آورده بود کنار بنفشه های باغچه و ادای شیردادن درمی­آورد. بعد بابا دوید توی ایوان و داد زد: ایران، ایران!... مامان با دستمال آمد. بچه گربه را برداشت و برد که توی باغچه پشت خانه دفن کند.  بابا مثل بچه پنج ساله ای که وسط شلوغی بازار عید مادرش را گم کرده باشد اینطرف و آنطرف می رفت.

بعد همه رفتیم توی هال. خرت و پرت های هفت­سین را که زن جیم برای مامان آورده بود توی ظرفهای گلسرخی ریختم و گذاشتم روی صندوق فولادی کنج هال، کنار عکس های سیاه و سفید،روی سفره قلمکار،جلوی تابلوی تذهیب میم کوچک. تلویزیون یامقلب­القلوب می گفت. میچکا اصرار می کرد بزنیم آن کانالی که سمنو آی سمنو دارد. مامان نصیحتش میکرد آن کانالها حرام است و گناه دارد و بیا باهم حول حالنا بخوانیم که امسال تو درسهایت را قبول بشوی و من اسمم مکه دربیاید. همخانه کنار پنجره ایستاده و پرده را با دست کنار داده بود که به امیرعلی اشاره بزند بیا. بابا صدای تلویزیون را آنقدر بلند کرده بود که شیشه روی میز میلرزید. بعد سال نو همراه با سینی و همیشک آمد و توی اتاق های ریخته پاشیده خانه پدرم دور زد و از روی چرخ خیاطی مارشال پرید و پیژامه توراسب را که وسط اتاق لانه کفتر درست کرده بود لگد کرد و یک شاخه همیشک جلوی آینه ای که هرشب بابا توی آن به دماغش هیدروکورتیزون میمالد گذاشت.