همه جا صحبت از غول است. در دفتر مدرسه، در آرایشگاه، در تاکسی و مطب دندانپزشکی و انجمن اولیا و صف نانوایی و... غول همه چیزخوار است. طلا،ماشین،دارو،کاغذ. شایع شده غول توی انبارهای برنج افتاده. همکارانم تصمیم گرفتند همین امروز بعدازظهر بروند برنج فروشی. در خیالم می بینمشان که لبه چادر را به دندان گرفته اند و کیسه های ده کیلویی برنج را بغل زده و می برند. ناظم گفت: نترسید. به خدا توکل کنید. به مذاکرات با پنج بعلاوه یک امیدوار باشید... من چادر خیسم را به رخت آویز دیواری می آویختم که دبیر تاریخ پرسید: چرا خیسی؟ پیاده آمدی؟ ماشینت کو؟... ماشین را دو روز قبل از گرانی افسارگسیخته اش فروختیم.حالا یک ماه است کنار جاده می ایستم و وانت­بارها برایم چراغ می دهند. مامان می گوید: زر سرخ مال روز سیاه است. بفروش و ماشین بهتر بخر... من از کجا بدانم روزهای سیاه تری در پیش نیست؟

نمی توانم با کلمات شاد جمله بسازم. همه آدمهای اطرافم مچاله شده اند. انگار همین چند دقیقه پیش فهمیده اند به بیماری کشنده لاعلاجی مبتلایند. وقتی از پنجره تماشایشان می کنم می بینم همه مان شبیه پاراگراف اول آن قصه صادق چوبکیم  که اسمش یادم نیست.