خواب دیدم مادرم مرده. شب بعد از رفتن غریبه ها من و دو خواهرم نشسته بودیم توی هال. من خط می نوشتم. سین کمرنگ بود. میم کوچک مثل همیشه ژولیده و بی پناه. پاییز بود و خرمالوها را چیده بودند. امروز عصر بهش زنگ زدم. پرسیدم قبری که خریدی چند طبقه است؟ گفت سه طبقه. پرسیدم حق فروش طبقات دیگرش مال کیست؟ گفت امامزاده. گفتم از امامزاده بپرس. میخواهم یک طبقه اش را بخرم. پیرزن امشب بیخواب می شود.