کفش هایم را دزد برد. صبح برای رفتن به مدرسه کفش مردانه نداشتم. ناچار چکمه های پاشنه بلند را پوشیدم. ناظم گفت اُ ، خوش تیپ کردی!... یعنی این کفش مناسب مدرسه نیست. عصر یکشنبه میچکا را رساندم کلاس زبان و رفتم اعلم الهدی بلکه کفش مناسبی پیدا کنم. همان کفشی را که پارسال خریده بودم همان مغازه به دو برابر قیمت می فروخت درحالیکه حقوق من هنوز همان حقوق پارسال است. معلوم است که نخریدم. بجاش از بازار شهرداری پنیر خیکی گوسفندی و اردک ماهی و خرمای پیارم و کلوچه خریدم. کمی پشت ویترین کتابفروشی مژده ایستادم. ارواح کتابهای نخوانده کمد شانه هایم را گرفتند و تکان دادند مبادا بخری. برگشتم سبزه میدان و منتظر شدم تا کلاس تمام شد. شب بود و تاکسی ها همه پر . پراید نقره ای خالی رسید. دربست سه تومن.ایستاد. با یک راننده پیرمرد ریش پروفسوری کت شلواری که دلش میخواست حرف بزند. هی توی آینه نگاه کرد. میچکا کلوچه میخورد. من بند بلند کیف را آماده توی دستم نگهداشته بودم که اگر لازم شد بیاندازم دور گردن پیرمرد. کمی از تاریخچه خیابان هایی که رد می کردیم گفت. اینکه سال پنجاه و نمیدانم چند، بلدوزر انداختند و گلسار خیابان شد. بعد گفت که نویسنده است و کتاب چهارصد صفحه ایش در مورد تاریخ گیلان در انتشارات فلان زیر چاپ است. موقع پیاده شدن گفت دخترم پس انداز کن که وقت پیری مثل من به مسافرکشی نیفتید. می خواستم از قول مادرم بهش بگویم به جز دزدی و هرزگی هیچ کاری عار نیست. نگفتم. این هم شد حرف؟ که آدم تحویل یک پیرمرد راننده نویسنده بدهد؟ شب چیزی به همخانه نگفتم. چون داستان خرده جنایت های مدیرعاملش تمام نمی شد تا من بتوانم جمله های در حد پاورقی ام را بگویم. کلا هر کدام حرف خودمان را می زنیم و کار خودمان را می کنیم و راه خودمان را می رویم. شده ایم تقاطع غیرهمسطح.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك