در تمام این سالها،چه آن اوایل که با تعجب به اشپل خوردن گیلک ها نگاه می کردیم،چه حالا که فصل صید چند ماهی اشپلان می خریم برای شور کردن اشپل، هرگز در این شهر احساس غربت نکردیم. جز سالی یک بار، شب یلدا. شبی که دوستانمان در کنار فامیلشان جمعند و ما متوجه می شویم اینجا جز خودمان سه نفر کسی را نداریم. همخانه هر سال هندوانه یلدا را با هیجان بسیار می خرد و آنقدر روی هندوانه ها ضرب می گیرد که فروشنده تاب برمیدارد. من هیچوقت به آن دو نفر نگفتم چقدر منظره هندوانه خوردن مان غم­انگیز است. دو یلدا مریم همت کرد و ما و خانواده دیگری از دوستانش را که همگی بقول مادرم "بی­کلاه، تیس­آپه" هستیم پناه داد. با وجود همه تلاش مریم برای گرم کردن­مان، من حس بی خانمان هایی را داشتم که در شب کریسمس به همت خیرین بهشان شام  داده می شود. عصر ف پیامک داد که یلدا را برویم تهران. ف موجود بیچاره ایست. این را من خوب می فهمم چون بیچارگی مان از یک جنس است و هر دو در جمع سه نفره مان، همواره سوم شخص مفرد هستیم. امکان تهران رفتن مان نیست پس خواستم او بیاید و نگذارد یک یلدای دیگر به آن خودآگاهی دردناک برسیم. آجیل هم بیاورد. کنوس هم که داریم. فقط یادم باشد به همخانه سفارش کنم در خرید هندوانه بیشتر دقت کند.