از شش مدرسه امسال یکی شوفاژ دارد. سه مدرسه بخاری گازی نصب است و دو تا که در منطقه کوهستانیست بخاری نفتی در کلاس ها میسوزد. زنگ تفریح که میخورد دخترها با خوشحالی بخاری قهوه ای رنگ با دسته و پایه زنگ زده را می کشند وسط نیمکت هایشان. پاچه شلوارهای نازک ترگالشان را می چسبانند به حلب داغ. سر اینکار همدیگر را هل می دهند و کیپ هم می نشینند و تمام زنگ تفریح درباره شوهر،النگو،حیاط با دیوار بلوکی و گاو حرف می زنند. پرزهای دستشان با آتش جز میزند و پوست صورتشان خشک و قرمز می شود. لقمه نانی که از خانه آورده اند روی بخاری گرم می کنند. زمستان ها همه زنگ عطر نان در کلاس ها می پیچد. آنها که دور دوم نشسته اند و دستشان به آتش نمی رسد نفر جلویی را از پشت بغل می زنند و گرمای تنش را می گیرند. جدای از درهای بی دستگیره،سقف چوبی کلاس ها و نیمکتهایی که از کنده های بزرگ درختان جنگلی ساخته شده اند و حفاظ آهنی پنجره ها همگی هشدار می دهند. حادثه خبر نمی کند. سه سال پیش اینها را به مدیر گفتیم. لبخند زد. هر ماه یک النگو خرید. امسال النگوها دستش نبود. همه ر بفروختمه ایته خانه قولنامه بوکودمه. این را که می گوید علاءالدین زیر میزش روشن است و پاهایش را روی پایه بخاری سوار کرده.