دوشنبه قدری زود رسیده بودم. آبی ها در حیاط ورزش می کردند. سرمه ای ها داخل کلاسها. مدیر و پرورشی سال سومی ها را برده بودند اردوی راهیان نور. ناظم و مشاور پشت میزهای بهم چسبیده شان نشسته و آب دهان هم را میخوردند از صمیمیت. نیم ساعت مانده بود تا زنگ. قفسه دفتر انباشته از آیین نامه ها وبخشنامه های اداری بود که بوی مردار میدادند. نشریه داخلی روی میز را برداشتم و مشغول خواندن گزارش یادبود معلم فداکار روستای بیجارسر،حسن امیدزاده شدم. نوشته بود وقتی بچه ها را از کلاس خارج کرده در بسته شده و چون دستگیره نداشته نتوانسته در را باز کند و توی آتش مانده. ناظم گفت این شویدها خیلی خوبست. مادر یکی از دانش آموزان برایمان می آورد، من و خانم مشاور نفری دوتا برداشتیم. گفتم دو تا هم برای من سفارش بدهید. زنگ خورد و معلم ریاضی با مقنعه و آستین گچی غرغرکنان وارد شد. وقت حرف زدن سقف را نگاه می کرد و من چنان جذب این رفتار اوتیستیک شده بودم که نفهمیدم چه گفت جز اینکه ما دیوانه ایم که با این حقوق داریم با این دانش آموزان کار می کنیم، که خودش به اندازه عدد صد و بیست و چهارهزار و یک کفرآمیز بود. بعد معلم آموزش دفاعی با روسری گلدار ،کلاشینکف به دست وارد شد. گفتم لطفا در را ببندید سروصدای راهرو زیادست. نشانم داد که دستگیره ندارد و در تایید حرفهای معلم ریاضی سکوت کرد. بخاری ها هنوز خاموشند.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك