ده دقیقه به هشت متوجه شدم بیدارم. سرم را از بالش برداشتم. میچکا و پدرش بدون خونریزی رفته بودند و اسراییل هنوز رشت را نزده بود. دوباره سرم را انداختم و سعی کردم یادم بیاید امروز شنبه است. برای خودم کتری گذاشتم. نان بربری و پنیر گرگان و گردو آوردم. رادیو کلاسیک روشن کردم. یک بسته خورشتی از فریزر درآوردم و فکر کردم چقدر خوشبختم که تا ماه دیگر نیازی نیست گوشت بخرم. و ناگهان دلایل دیگری برای خوشبختی به یادم آمد. اینکه قبل از گران شدن همه چیز لباسشویی را خریدیم. و دوچرخه دخترک را. و دوچرخه اش را هنوز ندزدیده اند. پرده آشپزخانه را کنار دادم. گل­مرداب کنار پنجره در حال پلاسیدن است. هر روز حالش بدتر می شود و همخانه هربار که می بیندش می گوید سه هزار تومن براش پول دادی؟اِ اِ اِ ! هر بار هم صورت مرد جوانی که دور میدان شهرداری، اول خیابان شیک، گل ها را ازش خریدم ظاهر می شود. همخانه نمی ایستاد، می گفت این گل نیست. علف مرداب است. کلی هزینه می کنند برای خشکاندنش، آنوقت ما برایش پول بدهیم؟ من گفتم جوان است. گناه دارد. می خواهی برود معتاد شود؟

روی میز پر از خرت و پرت است. قلعه حیوانات و قاه قاه خندیدن همخانه از فرط شباهت ها. موتیف هایی که دیروز تا شب بافتم  و مچ­دردم. ریاضی دوم راهنمایی. گوشواره هایی  به بلندی لوستر امامزاده عبدالله. آخرین طراحی ها. یکی یکی تماشا می کنم. دیروز داشت صداها را می کشید. صدای من پاره خط های بی رمقیست که در فضا گم می شوند. هیچ چیز را باعث نمی شوند. من یک آدم کتبی ام، میدانم.

 پِلیکا را از چای تازه دم لاهیجان پر کردم. پلیکا اسم لیوانم است. دو سال کوچکتر از میچکاست. این یکی به خودم رفته. روش عکس خرسی قهوه ایست که دهان ندارد. شفاهی نیست. بالای سرش نوشته "بی یورسلف".