سیزده سال بعد از مرگ تنها عمویم، زن عمو هم مرد. مامه! این اسمی بود که بچه هاش و بعدها بچه های همسایه و حتی عمو به این عنوان صدایش می زدند. اقوام پدریام در روستای عجیبی لابلای جنگل ساکنند. چند طایفه در کنار هم. همانقدر باهم دوستند که دشمن. هر طایفه گوشه ای از روستا برای خودش مسجدی ساخته و مردگانش را در حیاط مسجد خودش دفن می کند. سمت چپ ،عمو پایین پای مادربزرگ چال شده است. صدای مادربزرگم از خاک بیرون میزد که میگفت قبل از رفتن بیا پیشم. گفتم خب... عزاداری در طایفه ما به دوش زنان است. مرثیه خوانی از نزدیکترین اعضای خانواده شروع می شود. همه آنچه خوانده می شود بر اساس نغمه های موسیقی فولکلور مازندران است. با قافیه یا بی آن، ریتم اما رعایت می شود و غالبا لحن آوازشان شبیه لالاییست. لالایی برای مرده. دخترعموی بزرگ آواز جانسوزی انتخاب کرد اما خیلی بلد نبود ،بجای تحریرهایش ناله می کرد. باید آنقدر می خواند تا جایی که تپق بزند، آنوقت نفر بعد با ریتم حزن آور دیگری می گوید تو خسته شدی بگذار بقیه را من بخوانم . در خلال خواندن گاهی از یک صاحب عزا که در سکوت گریه می کند گله می کنند که تو چرا نمی خوانی؟ بعد زن دیگری برای اینکه حضار گمان نکنند آنکه در سکوت می گرید آواز بلد نیست، میگوید سنگینی غم خفه اش کرده. عروس بزرگ عمو که خودش را صاحب مجلس می دانست طولانی تر از دیگران مرثیه خواند. خاطرات نزدیکتری از مرده داشت و بلد بود با ترفندهایی شاعرانه، مثل بلبل درخت پشت «تالارسرخانه» دیشب تا صبح نخوابید یا گاو مامه امروز نمی گذاشت بدوشمش احساس حاضرین را مجروح کند. عزاداری در طایفه پدرم فرصتیست برای فامیل تا در حضور همه افراد روستا چهره خانواده را به شکل دلخواه بازسازی کنند. گاهی یکی مثل دخترعموی کوچکم که احمق اما صادق است وسط مرثیه اش از بیمهری فامیل می گوید اما در اوج عزا و گریه هم یکی مثل عروس کوچک که حواسش جمع است، وسط شعر او با همان ترجیعبند رشته را دست میگیرد و عذرخواهی می کند و حتی به دروغ چند نمونه از محبت های فامیل را برای کوری چشم دشمن بازگو می کند. مثلا درحالیکه من سالهاست زن عمو را ندیده ام ،دخترعموپری از من تشکر کرد که همیشه اصرار میکردم مامه را چند روزی با خودم بیاورم خانه ام و حالا هم تا شنیده ام از آن راه دور آمده ام. در حالیکه ما شصت مان هم خبردار نبود و در واقع برای عروسی رفته بودیم.
***
وقتی استاد تناولی به فکرش رسید مجسمه ای از "هیچ" بسازد، خداوند چنان از ایده او خوشش آمد که دست به کار شد و خواهرشوهرهای مرا آفرید. موجوداتی در فرم زیبا و در معنا پوچ! نه میشد باهاشان حرف زد نه میشد باهاشان رقصید. نشستن کنارشان دور یک میز مثل زناشویی با یک مجسمه سیمانی بود.
اولین بار که همخانه مادر داماد را به من معرفی کرد شب عقدکنانمان بود. گفت:این مادر دوم من است... مادر دوم تمام دو سال اول ازدواجم را پر کرده. خیابان تختی هنوز در قرق اوست. مرا با خودش به محله های قدیمی و خانه های خشتی و چوبی دوستانش در محله آفخرا و چله خانه و بیستون می برد. زیتون پرورده را به من درس داد. یاد داد با جملات گیلکی از ماهیفروشان خرید کنم. در بارداری ام مرا به دوش کشید. مهربانیاش،رژلب سرخابی اش، مستخندههایش هیچوقت برایم تمام نشد. یازده سال از رفتنش می گذرد. این عروسی اولین پسرش بود. من چنان با همخانه چیک تو چیک رقصیدم که جاری ام باور نکرد.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك