جمعه شب مادرم با یک ساک قرآن و مفاتیح و پدرم با یک ساک زیرشلواری رسیدند. عمل عصر پنجشنبه تمام شده بود. بابا گفت: تو گفتی صبح شنبه عمل دارم. چرا دروغ گفتی؟ اگر برایت اتفاقی می افتاد چی؟... پرسیدم آنوقت چه کاری از دست شما ساخته بود؟... گفت:خب ما  می توانستیم یقه دکتر را بگیریم.

مادرم حاوی بسته های جادویی صلوات است. ده هزار صلوات نذر کرده بود وقت عمل اتفاقی نیفتد. چهارده هزار صلوات نذر کرده بود نمونه ای که به آزمایشگاه فرستاده شده مشکوک نباشد. حتی پانصد صلوات نذر کرده بود همخانه بتواند از بازار جوجه خروس محلی گیر بیاورد. تسبیحش حساب صلواتها را داشت.  روزی چند بار تسبیح بدهی هایش را بهش یادآوری میکرد. صبح شنبه بابا گفت: بیخودی اینهمه راه آمدم. مادرت بماند ازت مراقبت کند،من برمیگردم.

دوشنبه مریم آمد. به مامان گفته بودم با مریم حرف از بچه نزن. نمیدانم از کجا تونل زد وسط حرفهایمان که رسید به ابوالفضلی اوج آباد و رحم اجاره ای. بهش قول داد سال بعد همین موقع بچه ات توی دامنت است. من مرده و شماها زنده، ببینید اگر همینطور نشد. گفت همان یک بار که حامله شدی اجرت را گرفتی و مادری و در روز «پنجاه هزار سال» که آفتاب زمین را از جمنده تا پرنده میسوزاند، آن جنین سقط شده لکه ابری می شود بالای سرت و تو را از تابش سوزان محافظت می کند. بعد عذرخواهی کرد که باید برود تکرار سریال محمد و نرمین را که شب قبل ندیده تماشا کند. مریم اشکهایش را که بسختی کنترل کرده بود پاک کرد. می خواستم سرم را ببرم زیر ملافه. نمیدانستم چه بگویم.هی گفتم میوه پوست بگیر مریم جان. گز بردار مریم جان. هنوز آن گوشه تخت که مریم نشسته بود درد می کند.

مامان یک هفته ماند. حضورش خانه را از کرختی درآورده بود. تکه های جهیزیه که در قفسه هال بود خاطراتش را زخمی می کرد. حرف میزد، با کلمات و مثل ها و جمله بندی خاص خودش که میتواند ناشی از یک جهش ژنتیکی باشد. خاطراتش را به شکل نمایشنامه با ده ها شخصیت و با صدای خودشان تعریف می کرد. در روایت های مادرم حتی صدای شغال، صدای شلپ پریدن قورباغه در دیگ شیر که روی هیزم می جوشد، صدای فش فش مار زیر بالش، صدای چک چک آب شیرازچشمه شنیده می شود.