دکه آن سمت خیابان امروز یک ساعت زودتر از همیشه باز کرده. خانواده ها کنار هم صبحانه می خورند. ون ها و مینی بوس های پر از بچه های قد و نیم قد با لباسهای مرتب و پلک های پف کرده ،پشت ترافیک خیابان ایستاده اند.چقدر زندگی بدون بچه ها خاکستری و لال میشد. میچکا را از زیر قرآن رد کردم. گفتم موهایت را بیشتر بپوشان، نگذار همین اولین روز از ناظم تذکر بشنوی.اخم کرد. بعد زود خندید و مرا بوسید: مامان قشنگم،انقده حرص نخور. زندگی پر از مشکلاته، انرژیتو نگهدار... رفت.

عصر بخیه ها را می کشم. تا دوشنبه که اولین روز کاری من است حتما بهتر خواهم شد و لباسم را از خیاطی آلامد خواهم گرفت. بعد در یکی از کلاس های مدرسه چهارکلاسه ،زیر سقف چوب نراد ،پشت به تخته ای که شاید با گچ صورتی و سفید شکل گل و قلب روش کشیده شده باشد به دخترهایی که غریزه شان سریعتر از عقلشان رشد می کند سلام خواهم گفت. بعد آنها کاملا غریزی درخواهندیافت که این معلم هیچ زوری ندارد.