فرداشب مامان و خاله عازم عربستانند. مامان می گوید:خانه خدا. ساک و عصا و صندلی چرخدارش را گذاشته توی ماشین. تلفنی همه را سپرد به من و مرا سپرد به خدا. گفت اگر برنگشتم همانجا دفنم کنید،کنار قبر حضرت نمیدانم کی. سفارش کرد هوای برادرت را داشته باش. شی مردم­بزائه،برار مارِ بزائه. برای هزارمین بار داستان سه مرد را که باید اعدام می شدند تعریف کرد. از زنی پرسیدند از این سه مرد، شوهرت، پسرت، برادرت. فقط یکی را می توانی از مرگ نجات دهی. زن فکر کرد می توانم دوباره شوهر کنم. پسر بیاورم. اما دیگر مادری نیست که برایم برادر بزاید .پس برادر را نجات داد. چند سفارش ریز و درشت دیگر هم کرد. در مورد صندوق هایش و سندهایش و خانه ییلاقی­اش. اینکه پیرمرد را مراقب باشم غذای مانده نخورد.

پشت پلک های بسته ام مامان را می بینم. بارها در حمام شستمش. همه تنش را بلدم. بیشتر از شوهرانش. جای هجامت ها، سوختگی ها،جای داغ کرده کف گیر خواهرشوهرش، رد زخمهای مانده از عمل، دو خال صورتی پشت.سینه هایی که از آن شیر خورده ام. پاهایش که اسمشان را گذاشته برنج صدری. برایش دو دست پیراهن نخی خریده بودم با خودش ببرد. نتوانستم بهش برسانم. گفت نگهدار وقتی برگشتم .

از صبح پلک چپم می پرد. معده ام هم درد می کند. همخانه دو بار پرسید داری سوال طرح می کنی؟ گفتم: آره.کاری داری؟... فهمید که نباید کاری باهام داشته باشد. نمیداند دیگر وقت طراحی سوال نیست. خیلی چیزها هست که نمی داند.مثلا نمی داند فیلم را باید در سکوت تماشا کرد. جاده جنگلی را باید آرامتر راند. زن را باید از پس گردنش بوسید. امشب چقدر مجنونم. صحرایی ام. صحرا اسم یکی از شاگردانم است. در مدرسه دوشنبه ها. ازش پرسیدم کی این اسم را برات گذاشت. گفت پدربزرگم بهشان گفته "سارا". اما چون لهجه داشت، فکر کردند منظورش صحراست. گفتم اسمت رویاییست.شاید اگر باز هم دختری می داشتم اسمش را می گذاشتم صحرا. امشب میان دختر بودن و مادر بودن خودم را گم کرده ام. یک نفر مرا صدا بزند. یک نفر طناب بیاندازد. من این پایینم.