هرگز فکر نمی کردم بخاطر مرگ آقای ح جیمی در شصت سالگی، کنج آشپزخانه مادرم  حین شستن ظرفها گریه کنم. انگار که آخرین حواری مرده بود. برادرزاده ام از دیدن چشمهای باد و بلنگ کرده عمه اش متعجب ماند. زن­برادرم خندید. برادرم گفت چه ربطی به تو دارد،مرگ مرد همسایه­ی پانزده سال ندیده­ی کوچه بغلی؟! زود باشید. باید ناهارمان را بخوریم و به تشییع جنازه برسیم. زن­برادرم گفت: هوا گرم است. جنازه بو می گیرد. باید زود دفنش کنند. بعد ناهار به بهانه ریختن استخوان ها برای گربه رفتم باغچه پشتی و کنار گزنه هایی که بارها گربه پایشان شاشیده بود و مامان باهاشان «بشتباش» پخته بود ایستادم و فکر کردم چرا اینها گریه­شان نمی آید؟ گربه روی بهارنارنج غلت می خورد و با زنبور بازی می کرد.

 به همخانه گفتم ما خوش شانس بودیم که در زندگیمان به آقای ح جیمی برخوردیم. همخانه گفت: اِ؟!... پدرم که همیشه به آقای ح جیمی می­گفت «عمقزی»، حالا عنوان فرشته بهش داد و از حضور سرزده مرگ آنقدر وحشت کرده بود که ناهار فقط سالاد خورد. مادرم که عمری به غلط خواند "یخرجهم من النور الی الظلمات" ، تصمیم گرفت سه تا از ختم قرآن­هاش را از امام زمان پس بگیرد بدهد به آقای ح جیمی و برای خودش دوباره بخواند. عصر جنازه را بردند روستای زادگاهش، پای دماوندکوه. دلم نمی آمد بگذارندش در آن چاله نمور. برادر بزرگم ایستاده و بی صدا گریه می کرد. اوایل به آرامی خاک می ریختند، بعد باد سردی وزید. باران گرفت. جماعت خسته، این پا و آن پا می شد. دو بیل دیگر آوردند،یکی را هم برادر بزرگم دست گرفت و دهان زمین را دوختند.

غروب نشستم پشت این صفحه و خودم را لگد کردم تا شیره ام دربیاید. خبری نشد. آخرین ایمیل میم کوچک را خواندم. میم کوچک هر چند وقت یک بار سنگی لای ایمیلش می­پیچد و به طرفم پرت می­کند. لابد خیال می کند این دفعه سرم را شکسته. صدای غمناک فاخته هم می آمد... چوک...چوک... عمونادعلی به فاخته می گوید «چوک». می­گوید نماشونِ وقت کارش اینست که... هاه! بی خیال. عمونادعلی زیاد حرف می زند. بابا به او هم می گوید عمقزی. دور از جانش.