به همخانه گفتم ما خوش شانس بودیم که در زندگیمان به آقای ح جیمی برخوردیم. همخانه گفت: اِ؟!... پدرم که همیشه به آقای ح جیمی میگفت «عمقزی»، حالا عنوان فرشته بهش داد و از حضور سرزده مرگ آنقدر وحشت کرده بود که ناهار فقط سالاد خورد. مادرم که عمری به غلط خواند "یخرجهم من النور الی الظلمات" ، تصمیم گرفت سه تا از ختم قرآنهاش را از امام زمان پس بگیرد بدهد به آقای ح جیمی و برای خودش دوباره بخواند. عصر جنازه را بردند روستای زادگاهش، پای دماوندکوه. دلم نمی آمد بگذارندش در آن چاله نمور. برادر بزرگم ایستاده و بی صدا گریه می کرد. اوایل به آرامی خاک می ریختند، بعد باد سردی وزید. باران گرفت. جماعت خسته، این پا و آن پا می شد. دو بیل دیگر آوردند،یکی را هم برادر بزرگم دست گرفت و دهان زمین را دوختند.
غروب نشستم پشت این صفحه و خودم را لگد کردم تا شیره ام دربیاید. خبری نشد. آخرین ایمیل میم کوچک را خواندم. میم کوچک هر چند وقت یک بار سنگی لای ایمیلش میپیچد و به طرفم پرت میکند. لابد خیال می کند این دفعه سرم را شکسته. صدای غمناک فاخته هم می آمد... چوک...چوک... عمونادعلی به فاخته می گوید «چوک». میگوید نماشونِ وقت کارش اینست که... هاه! بی خیال. عمونادعلی زیاد حرف می زند. بابا به او هم می گوید عمقزی. دور از جانش.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك