دوشنبه

درخت احمق آلوچه ،باز گول آفتاب را خورده و گل داده بود. از پنجره به شکوفه های لرزانش نگاه می کردم که صدای خشمگین مردی از راهرو آمد. امتحان کتبی می گرفتم. همه سرشان پایین اما حواسشان به صدا بود. صدای باز شدن در کلاس های پرجمعیت انتهای راهرو آمد و همهمه خفیف سال اولی ها. "ارز محله" گفت:وای پس اون مادرش نبود؟... "بیجارکنی" گفت: وای اون مرده دوتا زن داره. کراکیه... اینجا بچه ها به هر معتادی می گویند کراکی. "زمرسرایی" گفت: وای خانوم. منیژه فرار کرده. ساعت قبل یه زنه زنگ زد گفت من مادرشم. قلبم درد گرفته منیژه رِ بفرستین خانه. خانم مدیرم باور کرد، اونه روانه کرد... مرد تهدید می کرد که مدرسه را آتش می زنم. شده دخترم را چال می کنم اما بهش نمیدم. او مثل زنی که درد زایمان امانش را بریده، به خود می پیچید و شرمش می آمد. شاید دخترها هم در خیالشان به طعم سیب فکر می کردند که لبخندشان شیرین بود.

سه شنبه

فرشته ردیف اول می نشیند. یک مشت استخوانست که روده گوسفند روی آن کشیده باشند. رنگ پریده. با دندانهای نامرتب. فکش کوچکست و دندانهاش روی هم افتاده اند،مثل کوسه! زنگ تفریح ازش پرسیدم چند کیلویی؟ گفت سی و دو. پرسیدم لقمه داری؟ گفت خریدم.خواستم نشانم بدهد. کلوچه ای در جیبش بود. گذاشته بود برای زنگ تفریح بعد. گفتم حالا بخور، تا زنگ نخورده. و نمیدانم چرا هوس کردم بغلش کنم. دستم خورد به استخوان دنده اش. ازینکه لقمه نان و شامی در کیفم بود احساس گناه کردم.

چهارشنبه

"هش آبادی" شعبون بی مخ کلاس است. همه تخته نویسی ها زیر سر اوست، "ما امتحان نمیدیم" ، "بچه ها همه باهم «نه» " ، "ما این دبیر را نمیخواهیم". برای زهرچشم  گرفتن از کلاس،لازم بود معرکه گیر را ادب می کردم. روی تک صندلی وسط کلاس می نشیند. قد بلند و چهارشانه. مثل شاه مار. رفتم بالای سرش. کتاب جلوش بود و گوشه کتاب با نستعلیق زجرآوری به رنگ قرمز نوشته بود "گویند خدا همیشه با ماست/ای غم نکند خدا تو باشی". گفتم برو تخته پاک کن را کمی مرطوب کن و بیار. وقتی آمد در فاصله کمتر از یک متری او ایستادم تا قدرت تمرکزش را کم کنم. این را قبلا جایی خوانده بودم. گفتم لطفا تخته را پاک کن و با خط خوبت بالا بنویس «به نام خدا». وقتی می رفت سرجاش بنشیند پاهایش را از عمد می کوبید به زمین. امتحان گرفته شد. فقط با سه سوال آسان. ورقه ها را همانجا تصحیح کردم و بهشان دادم. ورقه "هش آبادی" را تصحیح نشده برگرداندم. ورقه اش را پاره کرد. ریز ریز. بچه ها پچ پچ می کردند . وانمود کردم چیزی ندیدم. خیط شده بودم. انتظار داشتم بیاید التماس کند و حالا هیچ جوابی به ذهنم نمی رسید. این توهین بود اما نباید پرخاشگری اش را برمی انگیختم. گاهی به شدت ازین مادیان های وحشی می ترسم. سعی کردم مانع از سرخی گونه هایم شوم و کتاب را باز کردم. هنوز داشتم مقدمه چینی می کردم که زنگ خورد.

 با دبیر تاریخ و دبیر فیزیک گرم مقایسه غذاهای نذری شرق و غرب گیلان بودیم که "هش آبادی" در زد و بهم اشاره کرد. یادم آمد که تب تند زود عرق می کند. استکان چای بدست رفتم. نوچه هاش با کمی فاصله پشت سر ایستاده بودند. پرسید: خانوم چرا ورقه مارو تصحیح نکردین؟ گفتم: جدا؟ حتما ندیدم. بیار ببینم... ساکت ماند و من حس کردم سر شعبان را تراشیدم. گفتم البته دیگر ارزش تصحیح کردن که ندارد اما میتوانی به جاش کار دیگری بکنی. هفته آینده،مبحث امروز را که نتوانستیم تمام کنیم کنفرانس بده،جبران میشود. لبخند کمرنگی زد و با همان قدمهای غول آسا دور شد. وقتی می خندد هم چهره اش مثل بزهکاران با یک "Y" اضافه ،غیر قابل اعتماد است.