دسته کوچه پشتی راه افتاده بود سمت مسجد ترکها. مامان گریه می کرد و نرم سینه می زد ،گفت در را باز بگذار بشنوم. بابا گفت ببند،کلیه هام سرما می خورند. نشسته بودم کنار میز آشپزخانه،منتظر جوشیدن آب.
عصر ملیحه دو خروس محلی فرستاده بود. پای بسته در سبد. بابا پرسید چرا سر نبریده؟ مامان گفت گناه دارد، شب قتل است. بابا گفت کجای قرآن نوشته؟مامان با اخم، از سمت شانه چپش چشم دوخت به لچک قالی و گفت من که سر نمی برّم، آن دنیا میگذارندم صف یهود. گفتم بگذار من ببرّم. گفت فقط زنی می تواند حیوان سر بزند که بچه اولش پسر باشد، وگرنه خوردنش کراهت دارد. بابا چاقوی میوه خوری را برداشت و رفت حیاط. صدای جمعیت بلند بود. "امشب به صحرا بی کفن،جسم شهیدان است/شام غریبان است". مامان داد می زد:اول بهشون آب بده.آب...
میچکا شمعش را برداشت و بیرون در فلزی حیاط ایستاد. بچه های شمع به دست جلوتر بودند. یکی شیطنت میکرد و با شعله اش تنه درخت نارنج کوچه را می سوزاند. زن ها عقب تر می آمدند. مامان گریه می کرد به حال زینب که امشب را چطور صبح می کند؟ خروس ها پای دیوار پرپر زدند و خونشان پاشید روی تگری سفید. گربه سین بالای دیوار تماشا می کرد. مامان با دست راست سینه می زد. با دست چپ یکبار به گربه، یکبار به سبد، یکبار به خروس اشاره کرد. خروس را انداختم توی سبد و بردم آشپزخانه. بدنشان گرم و عضلاتشان منقبض بود. خون را شستم. میچکا پرید توی آشپزخانه: "ای ول،می خوای شکماشونو پاره کنی منو صدا بزنی ها".
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك