چشمهای گاوی رضوانه بی نظیر است. پلک زدنش به بال زدن پروانه شبیه  است و آنقدر آرام با عضلات پلکهای وسیعش،مژه ها را می لرزاند که مریلین مونرو زنده می شود. راه افتادیم در حیاط مدرسه و حدفاصل دو حلقه بسکت را می پیمودیم و او می گفت. هر بار که می خواست رازی را برایم فاش کند می ایستاد و خیره میشد در صورتم و می پرسید: اگه یه چیزی بهتون بگم به دفتر نمیگین؟... همه رازهایش را قبلا مدیر بهم گفته بود.

مریم دارد زیرابروش را پر می کند: خانوم، من با بعضی معلما مشکل دارم. مثلا معلم زبانمون. خانوم مگه به معلم زبان چه مربوطه که شلوار من تنگه؟ خانوم،خانوم دین و زندگیمون. خانوم مگه قبل ازینکه آدم خلق بشه دنیا از آب نبود؟ خانوم،خانوم دین و زندگیمون میگه نه.اول خدا خاکو درست کرد. بعد باهاش کعبه رو ساخت. بعد، از زیادیش آدمو ساخت ... صبح داشتم در قفسه کتابها می گشتم چیزی برایش ببرم. چه کار سختی! دستم رفت به طرف بچه های قالیبافخانه. پشیمان شدم. دلم را گشاد کردم . "روی ماه خداوند را ببوس". وقتی بهش می دادم معاون سرش را جلو آورد و چشمهاش را ریز کرد. مریم که رفت،گفت: این کتاب مذهبی بخواند؟ ساده ای خانم جان. فقط رمان عشق و عاشقی!

چه دقتی میکردم در انتخاب کلمات تا یک تخمک را بارور کنم و نطفه شکل بگیرد و بچسبد به دیواره. چند بار هم ته کتاب را کوبیدم به میز حلبی تا مانع از سرایت خنده چند نفر به کل کلاس شوم. تا آنکه نوزاد به دنیا آمد. همه می دانستند که خوب نمی بیند و مادر را از بوی شیر می شناسد، در سه ماهگی گردنش را نگه میدارد، در هفت ماهگی می نشیند، در هشت ماهگی غریبگی می کند... همه مادر بودند. شیخ محله ای با نگرانی پرسید:من تابحال آبله مرغون و سرخجه نگرفتم خانوم. باید چیکار کنم؟ چمثقالی جوابش داد: آئوو، دستپاچه ایا،شوهر بکن اول... باز خندیدند. باز کوبیدم به میز.