عروس مثل بلور تراش خورده،از نور عبور می کرد و داماد سایه جدایی ناپذیر او بود. چند جوان در قسمت فوقانی ساز و آواز راه انداخته و تالار پر بود از زنانی که خود را به سبک اشراف اروپای قرن شانزده آراسته بودند. با شینیون های رفیع و شانه های برهنه. کنج سالن با مادرشوهرم و جاری اش و جاری ام و دو پیرزن دیگر نشسته بودم. سردم بود و پالتویم را جاهل مأبانه انداخته بودم روی شانه ها و هرچه می کردم برای ف پیامکی بفرستم نمیشد. .میچکا اصرار می کرد برویم با بقیه برقصیم. مادرشوهرم در حالیکه قوری چای را فنجان فنجان سرمی کشید تا گرم شود ،تحقیق می کرد کی چقدر هدیه داده.گلی خانم نیم داده یا یک؟ سوری خانم ربع داده یا نیم؟ چند نفر از زنها شوهرانشان را از مردانه کشانده بودند به زنانه و آی برقص. دست اندرکاران مدیریت تالار مرتب خواهش می کردند "آقایان محترم لطفا سالن را ترک کنند" و آنها مثل آخرین لحظات مسابقه اسب دوانی با سرعت و ولع بیشتری می رقصیدند. بعضی مانند سرنشینان ترن هوایی شهربازی، با شروع هر آهنگ تازه ای جیغ می کشیدند. و چه بسیار با عشوه های اغراق شده ترحم برانگیز. وقتی گروه موزیک قطعه  ای آرام اجرا می کرد،ناگهان عاشق می شدند، چشم های بیمار، روح های ویران، بدن های آویخته! ... شاد نبود. تراژدی بود. من می دانستم که این آدمها چقدر از نور می ترسند و هر روز عصر پرده ها را می کشند و لباس های زیر را زیر لباسهای رو،پهن می کنند و همان شب موقع برگشتن،از داروخانه شبانه روزی آستون می خرند.اینها تاول های زمانی دیگر بود. میان آن شادی های بی مجوز ،دخترکم می رقصید و به دخترعموی کوچکش هم یاد می داد چطور پا بگیرد. چقدر دلم رقص دونفره می خواست. وقتی به سمت ماشین ها می رفتیم برف می بارید. ناگهان یک زمستان دیگر رسیده بود.