تلويزيون اخبار پخش مي كرد و همخانه دائم مي گفت:هيس!... ميچكا مشغول نقاشي، من برگه هاي ريز و درشتي كه آرزوهاي بچه ها بود مي خواندم. همه آرزو داشتند به عشقشان برسند."آرزو دارم به برادر دوستم برسم" . "آرزو دارم با اوني كه توي دلمه ازدواج كنم" . "آرزو دارم امروز كه تعطيل شديم جواد سرجاده باشه" . "آرزو دارم تا يك سال ديگه من و محمدرضا باهم عروسي كنيم" ... تنها سه نفر آرزوي سلامتي و ظهور آقا و شغل كرده بودند كه يكيشان پشت صفحه يادآوري كرده بود " البته آرزوي صادقانه من اينست كه يه ازدواج توپ بكنم"... آرزوهايی که از مرزهاي ماكوندوشان فراتر نمي رفت.

خبر درباره حكم قصاص پسر اسيدپاش بود كه دادگاه به تعويق انداخت. ميچكا مدادش را پايين آورد و عينك را چسباند به صورت. تصوير دختر قرباني اسيدپاشي بهمراه چند نفر ديگر كه چيزي شبيه اعلاميه در دست داشتند. رقت آور! به همخانه اشاره كردم كانال را عوض كن. ميچكا داد زد: نه! ميخوام ببينم. چي شد؟ قصاص يعني چي؟.... همخانه گفت: چون اين خانم با اسيد كور شده حالا اون پسره هم بايد به همين روش مجازات بشه. ميچكا عينكش را برداشت. صورتش را رو به سقف نگهداشت و پرسيد: يعني اينجوري نگهدارنش اسيد تو چشمش بريزن؟.... پرتقالي كه خورده بودم زنده شد. اسيد از معده ام بالا آمد. تصوير آن پسر و مجري حكم. حتي صداي جزع و فزع را مي شنيدم. رفتم دستشويي. آبي به صورت زدم. در آينه نگاه كردم. ميچكا را ديدم كه صورتش را به بالا نگهداشته بود. آمدم بيرون. همخانه رسيده بود به احكام دزدي و آدم ربايي. رفتم تراس. باز از زير بردن زباله در رفته بود. خونابه زباله ها از زير كيسه بيرون زده و دنبال راه خروج مي گشت. منظره اسيد جاري شده در كوچه اي خلوت. در تراس را بستم. اخبار تمام شده بود٬ کلاس احکام هم.

ميچكا پاي گچ گرفته را به دوش گرفته، در يخچال دنبال چيزي مي گشت: ديگه آلوچه نداريم مامان؟... ناچار از ميوه خوري سر ميز چند زردآلو برداشت. لي لي سمت ميز نقاشي رفت. درخت كشيده بود. تك درختي در باد كه بزودي شاخه هايش خرد ميشد. باد تند چند جرقه لاي برگهاي خشكيده انداخته و ريشه تا قسمتي از خاك بيرون افتاده بود. دستم را روي صورت نرم و سفيدش كشيدم و گفتم آفرين! انگار از توي نقاشيت صداي باد مياد. كيفور شد و يك دست مداد و دست ديگر زردآلو ، باز مشغول شد. گفتم: نخور نخور. مورچه رو زردآلوته.. بهار و رويش هرساله مورچه ها از خلال درزهاي خانه. مورچه هاي ريز و قهوه اي. ميچكا فوت كرد. نيفتاد. با ته مداد از زردآلو جدايش كرد. مورچه گيج روي ميز دور خودش چرخيد و قبل از آنكه تصميم بگيرد از كدام مسير برگردد، دخترك با ته مداد كارش را ساخت: اوهوم!قصاصش كردم.