خانه خاله بزرگ
شيريني هاي خانگي روي ترنج قالي در ظرفهاي فرانسوي. خاله جان تازه از عمره برگشته. همين قدر ديده ام بيست تخته پتوي مخملي و دو ساك دمپايي زنانه آورده. يكي از اتاق ها درش بسته و پر است از سوغات. حرف زدنش مثل شنا كردن است. يكبار نفس ميگيرد و آنقدر مي گويد تا مرز خفگي و كبودي صورت. دريچه هاي قلبش را چون باله هاي سفره ماهي تصور كن و چشمهاي آبي روشنش را چون حوضي با ماهي سياه كوچك ميان كوير ترك خورده. يك جفت دمپايي سهم منست از اسلام خاله.
خانه خاله كوچك
ميدانم به پسر معتاد آسمانجلش سفارش كرده از اتاق بيرون نيا، مبادا خواهرزاده خاله مرده ام جلوي شوهرش كنف شود. فايده ندارد. نوه دوساله اش مي دود در پذيرايي. پدر با لباس مرتب و معطر دنبال پسرك مي آيد داخل و روبوسي و سال مباركي. آخرين بار چند سال پيش ديدمش؟ نميدانم. مي نمايد شوهرخاله از گور درآمده و روبرويمان نشسته. از وضع هوا مي گويد . از سرهنگ قذافي. از قيمت زنجير چرخ در بازار. پسرخاله همه سعي اش را مي كند تا باور كنيم هنوز زنده است. آدم است. موقع حرف زدن با دست هاي كوچك پسرش بازي مي كند، نگاهمان نمي كند، گويا مخاطبش اوست. خاله گوشه چادر نخودي رنگ ريزگل را هي در مشتش مچاله مي كند و هي «درد درد خنده» .
خانه دخترخاله
از وقتي حاجيه خانم شده روسري سر مي كند. حين پذيرايي روسري ابريشمين مرتب سر مي خورد و مي افتد روي شانه. باز مي كشد روي سر و از هر ده جمله اش نه تا بفرما ميوه ،بفرما شيريني است. تابلوها و وسايل خانه را معرفي مي كند: اين سرمه دوزي را از مكه گرفتم سي هزار تومن، مفت! اين تابلو را از جده گرفتم قيمت آب، اينجا به شاخ آهو بند است. بفرماييد عسل حلوا. مي پرد سر موزي كه در بشقاب من است باز مي كند، بعد واميدارد شوهرش پرتقال تامسون خوني بشقاب همخانه را سر ببرد، بعد اصرار كه ميوه زخمي شده بايد بخوريد. خون پرتقال از گردنش جاري مي شود. دخترخاله پارچه فاستونيست. پيري و كهنگي راه نمي يابد در او. براي آوردن نمكدان تا آشپزخانه مي دود. متكلم وحده! قبل از آنكه جمله اش كامل شود جمله بعد را شروع مي كند. ازين دست آدم ها زيادند البته... "سندرم پرش از روي افعال"!
خانه عمه جان
شوهرعمه از پنجره صدا مي زند:عباس عباس عباس عباس، وچونه بائو بيئن.... پسرعمه ها و زن ها و بچه هاي الّك و ولّك مي دوند داخل. زنها بوي اناريجه و ماهي و شامي مي دهند. مردها بوي خاك اره و پنير و گازوئيل. كار سخت و شبانه روزيشان در خانه و مزرعه، «دروگيدا» و «كليري»ها را بريم تداعي مي كند.شام نگه مان ميدارند. ماهي هاي شكم پر و شامي هاي گوشت گوسفند و اردكهاي سرخ شده با شكم هاي مملو انار و آلوچه. «پدي كليري» بالاي سفره مي نشيند، قسمتي از كول ماهي را براي زنش مي كشد. بعد از شام عمه جان كيسه داروهايش را باز مي كند و قرص ها و ملين ها و پمادها را بهم معرفي مي كند.
خانه خاله بزرگ همخانه
با لهجه غليظ مازندراني: مامان خوبه؟ بابا خوبه؟ زن داداشا خوبن؟ خودتون حالتاً! خوبين؟ براي اخوي زن نگرفتين؟ يه دختر رشتي براش بگير ديگه! از همشيره ها خبر داري؟ نميان، برنميگردن؟ ساختمون خوب پيش ميره؟ نميخواي دومي را بياري؟ چي درس ميدي؟ خا، پس بيمه هستي.چقدر حقوق ميگيري؟ دخترخانم امسال آزمون تيزهوشان شركت مي كنه؟ چرا چيزي ميل نمي كنين؟ دست برسونين وللّه، يييي! ملك هستين مگه؟ ساق عروس دستپخت خانم منوريه، تعريفيه. دست برسونين. واسه خونه تون مي كنين؟ ما نميايم نميايم.
خانه خاله كوچك همخانه
دامن تنگ و كوتاه پوشيده و چاك سينه از گودي يقه پيداست. كفش پاشنه هفت سانت و ابروي تاتو شده. شيريني ها را معرفي مي كند: آبدندون دستپخت خانم يوسفي، اغوزكنا دستپخت خانم نوري و... يعني هر كدام كيلويي سي هزار تومان قيمتشان است. بعد در حاليكه موهايش را با لوندي هجده سالگي عقب ميدهد ناهار فردا دعوتمان مي كند ويلاي كنار درياشان. در تلاشم پاشنه كفشش را هضم كنم كه بيش از پنجاه عكس آلبوم نشده دستم مي دهد از مراسم دخترش و پسرش و نوه اش كه سال گذشته بود و در هيچكدام حضور نداشتيم. شنيده ام روز قيامت چهره ها چنان متحول مي شود كه مادر فرزند را نمي شناسد. و شنيده ام كه دنيا لحظه اي ، شمه اي، تجربه اي از عقبي ست. هوم، چه ربطي داشت؟!
روز آخر
من و يك باغ كاهو. مامان مي گويد همه را بچين وگرنه شمع مي كند. يعني ساقه وسط، بلند و چوبي مي شود و قابل بر خوراك نيست. بوته هاي كاهو مثل زائوهايي كه موقع وضع حملشان نزديك است التماس مي كنند. يكي يكي پهلوهايشان را لمس مي كنم. با ضربه اي كونه تردكاهو مي شكند و ريشه در خاك مي ماند. بعد نوبت اسفناج هاست. بعد تره. شنبليله. عكس مي اندازيم با "هلي تيتي". "اوجي دلال" و كاهو و سركه. عيد تمام مي شود و برميگرديم. جاري مي شوم در خانه. يخچال. كمدها. آسمان باز "خل سكينه" بازي درآورده. گاهي ميخندد، گاهي مي بارد. گاهي بغض مي كند،گاهي شال رنگين به گردن مي اندازد. چند كاهو براي فاطي. چند تا براي خانم سين. لباس هاي مدرسه بايد اتو شود. لاك ناخنها زدوده شود. به دنياي خاكستري و قهوه اي برمي گردم. به صفحات كتاب گيدنز. حالم خوب خوبست. يك نفر در پاريس موي مرا را آتش زد. چقدر حرف زدم!
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك