در صف تره بار ايستاده بودم كه صداي چند بالگرد آمد. نگاه مشتري ها به آسمان رفت. آدم بزرگ ها وقتي بترسند شبيه بچه ها مي شوند. ژاپني ها كه همیشه خيال مي كنم گونه رشديافته اي از مورچه اند ، در فروشگاه و خيابان وقتي صداي زلزله را مي شنوند و از وحشت به سمتي نامعلوم مي دوند چقدر بچه اند، چقدر بي گناهند. انگار در ابتداي پيدايش. طبيعت پلك زده است و قطره اي افتاده در لانه مورچه.
دخترها را برده بودند اردو. مباركه گريه مي كرد: من مي خواستم برم. بابام نذاشت. هيچ وقت نميذاره هيچ جا برم... گفتم گريه نكن دخترم. شلمچه كه خبر خاصي نيست ... بچه ها خنديدند. سمانه به تمسخر گفت: آخه ميخواد شهيد بشه. با تعجب نگاه پرسشگرم را به مباركه دادم. سرش را پايين انداخت. سمانه باز : خانوم اين ميخواد بره پاشو بذاره روي مين شه.. زبان چاقش را مي اندازد بيرون و مي خندد. بقيه هم. و گونه معصوم مباركه خيس و متورم هنوز با منست. هنوز كه دستمال به دست مي دوم تا قبل از دميدن خورشيد سال نو خانه را به انجام برسانم.
ميچكا اتاقش را مرتب كرده. تخم مرغ ها را نقش لاله عباسي و بته جقه انداخته. گاهي مي دود تا ته نوجواني، وقتي از دموكراسي در خانه و مدرسه حرف مي زند. گاهي در كفش نمره بيست و هشت سه سالگي اش جا مي ماند.
دل من اما... دفترچه هاي قديمي كندترين بخش خانه تكانيست.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك