هر بار كه وارد كلاس مي شوم، دخترها براي خوشامدگويي عبارتي عربي كه شبيه صلوات است و دو برابر زمان مي برد ، مي خوانند و بعد "سلام، صبح بخير" و بايد با دست فرمان بدهم تا بنشينند. اين يكي از طاقت فرساترين كارهاييست كه سه بار در روز تكرار مي شود. چطور آدم بدون كيف و با لباس بدون جيب راه بيفتد توي خيابان و نداند دستهاي درازش را چه كند، همانجور بلاتكليف مي ايستم تا تمام شود. بهشان گفتم همان سلام و صبح بخيرتان، همان از جا برخاستن كافيست. اصلا بجاش هر بار برداريد يك جمله پندآموز دل انگيز كارگشا از كتاب فارسي تان روي تخته بنويسيد، عوض اين خوشامدگويي كه حجامت اعصاب است! نگرفتند. بهشان بر خورد... و باز همچون جوجه كلاغهايي كه مار به لانه شان افتاده باشد به محض ورود هر معلمي ، به صداي بلند آن دعاي مرگ آور ابدي را تكرار مي كنند. شرطي شده اند طفل معصوم ها.
صبح دوشنبه بعد از مراسم كذايي، «پشت مخي» سرش را پشت «آمنداني» مخفي كرد و با ترديد گفت: بالنتاين مبارك خانم... «آمنداني» برگشت و نگاه عاقل اندري بهش انداخت و اصلاح كرد: والنتان ... پرسيدم: چي؟... « كاس براري» ، «گلي چال» ،«بهارمست» و كم كم همه كلاس دوباره به هيئت جوجه كلاغ درآمدند و تكرار مي كردند: باليتان، واليتان، والنتان... تكه گچ صورتي رنگي برداشتم و روي تخته نوشتم «ولنتاين» و بدون آنكه برگردم كمي آنطرف تر «سپندارمزگان»! نه كسي مي دانست چيست. نه بلد بود بخواند. اما تمام ساعت التماس كردند كه بگويم چيست. براي كسي كه جلسه آينده بهترين تحقيق را ازين واژه به كلاس بياورد يك نمره در نظر گرفتم و اطلاعات ناقصي كه از ولنتاين داشتم برايشان رو كردم و كدام دختري كه چشمش برق نزد و گونه اش گل نيانداخت؟! ... لبه مقنعه را جلوي دهان و بيني ام گرفتم و تخته را پاك كردم. تك تكشان را از ميان چاي باغ و نهالستان و طويله ، از جشن هاي حنابندان و سينه زني روز عاشورا كشاندم توي كلاس. وسط تخته : «تضاد طبقاتي» ... باز كنيد. فصل چهارم، درس پنجم.
عصر ميچكا تكه يونوليت رنگ شده اي كه به شكل قلب برش خورده بود روي ميز آشپزخانه گذاشت: اينو مارال بهم داده. مامان امروز والنتاين بود، چرا بهم نگفتي؟ همه بچه ها مي دونستن. گفتن چقدر شوتي!
***
دستفروش، بساط روسري هاي دست دوز رنگارنگش را جلوي فروشگاه كودك پهن كرده بود. زنها افتاده بودند به جان روسري ها و هر كدام تكه آينه اي از كيف درآورده جلوي صورت مي گرفت. صاحب مغازه از فروشنده پرسيد: يارانه ها را دادند؟ فروشنده رو به من كرد كه آخرين پالتو به حراج گذاشته مغازه را وارسي مي كردم. گفتم خبر ندارم. صاحب مغازه گفت خدا كند زودتر بدهند، بلكه بازار تكاني بخورد. ميچكا پالتو را پوشيد و لبخند زد، يعني همين را بخر. فروشنده گفت چل و پنج هزار تومان. سعي كردم چند ايراد بني اسرائيلي در پالتو بيابم و قيمت را بشكنم و بالاخره گفتم بيشتر از سي نميدهم. ميچكا مخفيانه گوشه جيب باراني ام را مي كشيد. صاب مغازه به جان بچه اش قسم خورد كه جنس خوب به سختي پيدا مي شود و ما جنس بنجل و چيني نمي آوريم. از اخباري كه در آرايشگاه گلچهره رد و بدل مي شد شنيده بودم كه اين فروشگاه و چندتايي از همسايه هاش جنس را از چين مي آورند و حتي با كي و چطور مي روند و چقدر مفت مي خرند و به چه زار مي آورند. بنابراين شش اسكناس پنج هزار توماني روي پيشخوان گذاشتم. خانم راست قامتي كه پشت صندوق بود اسکناس ها را شمرد. بدون آنکه ناز كند و برشان گرداند روي پيشخوان گفت لااقل دو تاي ديگر روش بگذاريد. دانستم كافيست. پالتو را برداشتيم و خارج شديم. دخترك چنگ به اعصابم مي انداخت: مگه ما فقيريم؟ من اين پالتو رو نمي پوشم. آبرومو بردي... براش توضيح دادم كه خريد و فروش مثل ورق بازيست. بايد ورق هايت را، سربازهايت را حفظ كني. گفت بهتر بود نمي خريدي. با عصبانيت جواب دادم: واقعا، اونم براي تو!... گفت: بدترين مادر دنيايي... تو هم نمك نشناس تريني... همينطور گاز گرفتيم و كنديم تا سوار شديم و او به نشانه قهر رويش را سمت پنجره گرفت و راه افتاديم . انتهاي بلوار، سر خر را كج كرديم به سمت خانه: اه، مامان اينجا ذرت دارن. تو رو خدا وايسا!...
:عمرا، دو قاشق ذرت با چس مثقال سس، دوهزار تومن! خونه رفتيم دودقيقه اي درستش مي كنيم...
:پول برات مهمتره يا بچه ت؟
:معلومه، پول!
:گفتم كه بدترين مادر دنيايي... و باز رويش را از من گرداند.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك