ميهمان آمده بود. عمه جان و شوهرش. خانه روشن شده بود. عمه جان آرام حرف مي زد. آرام راه مي رفت و بیشتر اوقات دستهايش را در هم قفل ميكرد و ساكت مي نشست. شوهر عمه اما حرف كه مي زد طوفان ميشد. صدايش همه اصوات را مي بلعيد و اشيا را درمي نورديد! طول و عرض اتاق را در دو گام طي مي كرد و به كمترين هيجاني، تبر برمي داشت و مي رفت هيمه كاج. عمه جان اينطور مي گفت... عمه جان بيمار است. يك ابلهي بهش گفته اين كه دچارش شدي سرطان است. عمه جان نمي گويد سرطان. مي گويد "آزا بَورد"... "بيخون بَئي"... "اونَتّا"... از وقتي اين را شنيده ابايي ندارد از گفتن حرفهايي كه تابحال فرومي خورد. فيلسوف شده. شب اول از جهيزيه اش گفت: سه دوري مسي، سه پياله مسي، بنوش، افتو مسي، دو دست رختخواب، يك نمد. او مي گفت و شوهرعمه ريز مي خنديد و چشمهايش برق جواني مي زد. آتش افروز! شب دوم از گاوهايش گفت. گاوهاي عمه جان اسم داشتند: چمّلي، پاپلي،ورگل،بلبل، سردار، لشگر، ونوشه. اسم گاوهاش از اسم بچه هاش قشنگتر بود. شبي ديگر از سگها گفت. يك بار سگش پاي رهگذري را گزيد. همه گفتند هار شده، سقطش كنيم. بچه ها سگ را برده بودند نزديكيهاي «افرا كتي» . گودالي بود. محض شوخي سگ را انداخته بودند داخل گودال و رويش را با سنگ و چوب انباشته بودند. عصر كه عمه جان روي ايوان كشك مي سابيد سگ با دست و پاي خوني پيداش شد. متعجب ازينكه چطور خودش را خلاص كرده، ديده سگ گريه مي كند. اشك از چشم سگ مي غلطيد. اشك سگ. قرابت پاكي و نجاست. كار خدا را ببين! گفتم كه عمه جان فيلسوف شده. گفت دويدم و غذاي مسعود را كه قهر كرده و نخورده بود خالي كردم توي ظرف. همه خورشت را كشيدم براش و گذاشتم پاي ايوان. سگ دوزانو نشست ، عمه جان چمباتمه. هر دو گريه كردند. تا مدتها نگران بود نكند نفرين سگ دامن بچه هاش را بگيرد.
موقع آشپزي مي نشاندمش كنار ميز آشپزخانه. مي گفتم ساكت نباش عمه، حرف بزن. مي خواستم پر شوم از بكارتي كه در جانش بود. باز سكوت ميكرد. از «داناي علي» تا «خواهر امام» يك كلمه نگفت. پرسيدم به چي فكر مي كني عمه؟ گفت هيچي. بيسوادِ آدم كه فكر نمي كند، هي سر حرف مي زند دل حرف مي زند، بيفايده!... گفتم سر و دل من هم دائم حرف مي زند. گفت چرا برارزا جان؟ زياد فكر مي كني. فكر نكن.
شبها شوهرعمه و همخانه ساعت ها پاي تلويزيون از مصر و تونس مي گفتند و دنبال پيدا كردن شباهت ها و كشف قوانين براي اثبات پيشگويي هاشان از آينده نزديك، چاي و حلواي ضيابري مي خوردند.
***
صبح كه تراس را مرتب مي كردم گلدان كوچكي پر از پياز گل پيدا كردم. من خر توي انبار دنبالشان مي گشتم. نمي دانم حالا بكارم سبز مي شوند يا نه؟ نكند بپوسند. نكند نفرين گلها دامنم را بگيرد.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك