آخرين زمستانيست كه در اين خانه سپري مي كنيم. هر روز كه از پنجره به منظره اطراف نگاه مي كنم با خودم تكرار مي كنم "آخرين زمستانيست كه اين پنجره ها، تراس ها و شاخه هاي  لخت درخت آلبالو را تماشا مي كنم". از محله چله خانه به آفخرا در حركت بوديم. به همخانه گفتم: جواني مان را در اين شهر و كوچه ها و خانه هايش جا گذاشتيم. اين شهر خيس.كاش ميشد كمي از آن را در يخچال نگهداريم براي آن شهر و هواي تازه اش.  گفت: هنوز كمي برايمان مانده... به او نگفتم آن نشاط که او در چهل سالگي ادراك مي كند... گفتن ندارد بعضي حرف ها. وقتي جلوي چشمند.  خانم سين از رفتن قريب الوقوع ما غصه دار است. دلم براي لحظه اي كه چادر حرير قهوه ايش سر مي خورد و روي باسن مي افتد تنگ مي شود. براي اين گوشه اتاق كه زمان در آن مي ايستد. براي صبح هاي دبستاني.

***

بچه ها سرشان پايين بود. مشغول نوشتن. خانم گاف مراقب انتهاي سالن و انگار كه ايستاده به خواب رفته بود. آرام پرسيدم چه خبر؟ با لهجه آذري اش كه مانند ثعلب كش مي آمد از انتهاي جملات، گفت مادرشوهرم مرد... در اتاقي نشسته بودند که  صداي افتادن درخت پيچيد. پيرزن كف آشپزخانه افتاده بود. گفت عزاداري خسته ام كرد. آخر من تنها عروسم و در "داهات" همه چشمشان عروس را مي بيند. به موقع پذيرايي و به موقع گريه مي كردم... گريه به موقع! سكانس به سكانس عزاداري كرده و خسته و خوشحال بود خانم گاف.

***

از چله خانه به آفخرا در حركت بوديم. حجله اي بزرگ و قاب عكس پسر جواني شايد بيست ساله كنار معبر بود. با چشمهايي براق از شوق و زندگي. گفتم واي! مادرش بميره الهي، اين چرا مرد؟... در پارك كوچكي مابين ساغريسازان و رودبارتان خود را از درختي حلق آويز كرده بود. هفده ساله. معتاد... حتي عكسش زنده تر از رهگذراني بود كه زندگي آنها را به دندان مي كشيد.

***

كيك در فر بود. قليه روي اجاق. بوي گشنيز و شنبليله خانه را برداشته بود. ميچكا خودش را از آخرين پله ها بالا كشيد و به دستگيره آويخت. اول كيفش آمد تو: مممم، بوي چيه؟ دارم مي ميرم از گشنگي... بعد جيغ كوتاهي كشيد و از روي كيفش سكندري خورد و داخل پريد: فردا احمدي نژاد مياد. آخ جون آخ جون!...  در جواب نگاه متعجب خيره ام مقنعه سفيد را از سر كشيد و  در حاليكه مانند پرچم  در هوا تكانش مي داد، دور اتاق پا گرفت: فردا مدرسه تعطيله، تعطيله. فيتيله، مدرسه مون تهطيله!

عصر نامه اي براي پدر نوشت. در انتها سه بيت شعر قافيه دار با اوزان بهم ريخته در وصف مقام پدر سرود و پشت نامه را نقاشي كشيد. به اصرار ژله آناناس درست كرد. ميز چيد. پيراهني را كه با پس اندازش خريده بود در كاغذ گلداري پيچيد. صفحه شطرنج را گوشه اي آماده كرد و منتظر شد . پدر دير برگشت. خسته. اندكي قبل از پايان شب تولدش... ميچكا گفت بايد برقصي بابا، بي حال نباش!

يك هفته ست همه دستگاه هاي اجرايي آمار مي نويسند و عريضه جمع مي كنند. مثل صف نامنظم نانوايي عموباقر، خودشان را مي اندازند جلو  براي فردا كه هيئت دولت به رشت خواهد آمد.

***

براي "ف":

ما وقتي با كسي يكي شويم روسري مان را برمي داريم. بيشتر خودماني شويم پلو را با ديگش سر سفره مي بريم. محرم شود آدرس وبلاگمان را هم بهش مي دهيم.