چراغ آشپزخانه را خاموش كردم تا نگراني هزينه برق، تمركزم را بهم نريزد. نه اينكه فكر كني جيره مان افتاده دست "لاداس پير". فرض مان بر اينست كه از اين جيب بر ميداريم و در آن جيب ديگر مي ريزيم.
چند وقتي ميهمان داشتم. مادرشوهرم كه پيرزنيست ديرجوش و زودرنج. از سالها پيش كه عضو درجه دو در خانواده اش شدم فهميدم كه آنها با اعضاي درجه دو، مانند خانه اي كه تازه خريده اند يا حتي كشوري كه تازه فتح كرده اند روبرو مي شوند. آنها هرچه را كه به ميلشان بود و باب سليقه شان نگه ميداشتند و هرجا را كه با عاداتشان سنخيت نداشت از جا مي كندند و دوباره شكل مي دادند. و اگر نمي توانستند چنين كنند، خب تحملش مي كردند! و البته سعي مي كردند با آن قسمت كاري نداشته باشند. مثل يك انباري. اعضاي درجه دو، بخش دست نخورده وجودشان را در اين انباري ها جا ميدادند. اين بخشي از انباريست.
***
چهارشنبه، هشت صبح. زود رسيده ام. اولين نفرم. تنها يكي از كارمندان موسسه زودتر رسيده و خبري از برگزاري كلاس يا همايش يا كارگاه ندارد. همه چراغهاي راهرو و اتاق و راه پله را روشن مي كند. پيچ رادياتورها را مي چرخاند و همزمان دكمه رايانه اش را مي فشارد. تلويزيون را روشن مي كند و پشت ميزش مي نشيند. زيرنويس شبكه خبر نوشته شده« هنگام استفاده از اتو و سشوار ، درجه وسايل گرمازاي ديگر منزل مانند بخاري را كمتر نمائيد.»
به طبقه همكف مي روم. زني با شال پشمي سياه بهم لبخند مي زند و خوشامد مي گويد. در سالن سرد و تاريكي را مي گشايد و من همچون جهانگردي كه وارد اهرام مصر شود، نگاهم را روي سقف و ديوارهاي سرد سالن كنفرانس مي چرخانم. كليد لامپ ها را مي زند و دهها صندلي بدون سرنشين يكباره ظاهر مي شوند. اولين ميهمان اين سردخانه ام. پنج دقيقه بعد زني ديگر از در وارد مي شود و چون كس ديگري نيست ناچار به هم سلام مي كنيم. لبه مقنعه اش جلوتر از من است. منطقه خدمتم را مي پرسد و چند سوال در مورد موضوع همايش. احساس مي كنم هيچ از آن نمي دانم. و نمي خواهم بدانم. من عاشق نوشتن و خواندنم. هوا بارانيست و من حريصم به كلماتي كه پشت هم مي آيند. ذهنم حاصلخيزتر از روزهاي گذشته است. زن جزوه قطوري از كيفش خارج مي كند كه روي اولين صفحه اش با فونت درشت لوتوس نوشته شده:"كروموزوم ها". نگاهش پر از اعتماد است.با خودم مي گويم او كه نمي تواند همه چيز را دانسته باشد.
***
حال مامان بهتر شده. مي تواند بنشيند و روبالشي بدوزد. گفته برايش تكه پارچه هاي گلدار جمع كنم براي چل تكه. تترون سبز مغز پسته اي هم بخرم تا جلد قرآن بدوزد و هديه كند به مسجدرضوي. باز حواله گرفته. مامان سالي يك بار سخت بيمار مي شود. سخت به مداوا مي پردازد و از آزمايش و دكتر و دوا دريغ نمي كند. حالش كه خوب شد مي گويد: فكر مي كنيد طبيب مرا درمان كرد؟ پس چرا اينهمه كه روي تخت مريضخانه افتاده اند درمان نمي شوند؟ من حواله اي گرفتم و نجات يافتم.
مامان هميشه در خواب حواله مي گيرد. هميشه از زني. و هميشه هم چيزي كم ارزش ،خودش اينطور مي گويد : چيز سهلي، چيز سهلي، چيز سهلي...! آنوقت يك صبح جمعه در مراسم دعاي ندبه خانم "طا"، يا شب پنجشنبه در جلسه هيئت قرآن يا در ختم انعام روزهاي سه شنبه خانه خاله جون، همان زن در خواب را مي بيند و در گوشش زمزمه مي كند كه حواله اي نزد او دارد و زن مأمور مي شود آن "چيز سهل" را برايش تهيه كند. يك بار كه مشغول جارو زدن كوچه بود زن حواله دهنده در خواب را در حال عبور از زير رديف درختان نارنج يافت. زن ناشناس را ميان كوچه نگاه داشت و حواله اش را طلب كرد. چقدر با هم دعوا كرديم. چه حرف هاي تندي كه نزدم و جارو را از دستش كشيدم و ايمانش را كه بيشتر به بيماري روحي مي ماند به تمسخر گرفتم. مامان پاي ايوان روي دو جعبه خالي نارنج نشست تا جارو زدن كوچه ام تمام شد و در را بستم. صورت خيسش را با روسري پاك كرد و به سقف ايوان گفت كه باهام كاري نداشته باشد و كفرم را به خامي ام را ببخشد.
***
زاغي روي ديوار همسايه نشسته. قصد دزدي دارد. معمولا اول چند صدا ايجاد مي كند تا ببيند صاحبخانه هست يا نه. وقتي كسي نيامد با خيال راحت در ايوان مشغول كنجكاوي ميان خرت و پرت ها مي شود. امسال كاموا زياد خريده ام و چند سفارش مانتو و كت گرفتم. بايد بروم دنبال ميل شماره چهار و نيم. يك حواله هم دارم. چيز سهلي! بايد دنبال مارگريت دوراس بگردم. زني حواله ام داده است.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك