دقيقا نمي توانم بگويم چه چيز مرا وادار به نوشتن در اين صفحه مي كند. شايد نياز به گفتن حرفهايي بدون اينكه در چشم هاي مخاطب نگاه كنم. يا ابراز اجتناب ناپذير احساسي كه در دنياي واقعي به دو دسته تربچه نمي ارزد. وقتهايي هم مي نويسم بي آنكه حرف خاصي يا حس سرشاري باشد، وقتهايي كه فقط براي «كيف كردن» مي نويسم. كيفي خلسه آور كه در تمام روزهاي ننوشتن مبدل به غمي سبك مي شود. نوشتن واميدارد مرا به فكر، نظم، و بعد پاك مي شوم، مثل مسيحي گناهكاري بعد از اعتراف. «نوشتن» وحشي ست. اين را زماني دريافتم كه ميهمان آب مي خواست و من در دفترچه ام يادداشت مي كردم « محل تجمع اجنه: اطراف آسیاب های قدیمی. کنار رودخانه. کهنه قبرستان های متروک. حمام های خزینه دار. اصطبل »... هميشه قبل از نوشتن مثل آدمهاي بيمار كنجي نشسته ام و زانوهايم را بغل زده ام ، هميشه بعد از نوشتن افتاده ام به جان كمدها و مبلها و سراميك ها. مادرم مي گويد: ديوانه زورش زياد است چون فكرش راحت است.

چيزهايي كه هلم مي دهد براي نوشتن:  بارش باران بر شيرواني حلبي. تيك تاك ساعت. بازار ماهي فروشان. عمه فرنگيسم. كلاغ هاي درخت گردوي پشت خانه پدر. بچه هاي مدرسه. عطر چاي. خانم سين قهر كرده از شوهر. يادداشت هاي روزانه پدرم در سال دوهزار و پانصد و سي و هفت شاهنشاهي. وقتي گالش پشمي دستباف ماسوله پا كرده ام. نقاشي هاي ميچكا. اتاق خواب. وقتي همسايه پاييني در تراس سبزي سرخ مي كند. وقتي همخانه وسط حرفهايم خواب مي رود. وقتي چيزي براي خواندن پيدا نمي كنم.