چهارشنبه مامان تلفني يك جفت جوراب ازم خواست. گفت روز عيد ختم غدير هر مسلمان بايد تكه اي لباس نو تن كند. شگون دارد. شب، وقت شام رسيديم. خانه خلوت. تلويزيون خاموش. گربه سين زير ميز ايوان، ميان حلقه بلند دمش خوابيده بود. بابا شورتش را كه باز نم داده بود توي توالت آب مي كشيد. مامان سرش را بلند كرد از روي بالش و ميچكا را بوسيد. بهش گفته بودم خودم شام مي پزم. ديگ خورش باميه را روي اجاق گذاشتم. شورت خيس بابا را روي طناب حياط انداختم. چراغ هاي خانه آقاي منصوري از ميان چين هاي حرير پشت پنجره مي درخشيدند. مردي روي صندلي تراس روبرو در تاريكي سيگار پك مي زد.
اشتها نداشتم. هجوم چيزي را در سينه ام حس مي كردم.صداي قاشق و چنگال سر سفره كلافه م مي كرد. ميچكا رو به مامان: مادرجون، شبكه من و تو ندارين؟... بابا با نوك قاشق، باميه ها را هل داد گوشه بشقاب. مامان گفت بركت نفرين مان مي كند، باميه هاش را بريز براي من. يادم آمد كه مادر پدرم هيچوقت با قاشق غذا نخورد. با قاشق سوراخ دهانش را گم مي كرد.
صبح به عادت روزهاي مدرسه زود بيدار شدم. آفتاب ريخته بود توي آشپزخانه. يكي زودتر كتري را گذاشته بود. پاهاي بلند مامان با جوراب ساق بلند رنگ پا از تخت نراد بيرون زده بود. كنارش روي ميز عسلي، مفاتيح باز بود و شيشه توت خشك و بسته قرص ها ، روي قلاب بافي سفيدي كه زمان محصلي براي طرح كاد بافته بودم قرار داشت. همخانه در باغ ، لاي بوته ها كدوي بزرگي پيدا كرد و چيد. روي دست بالا برد و از پشت پنجره نشانم داد، فاتحانه. زاغ ها ميان درخت گردو و خرمالو در رفت و آمد بودند و سايه هاي شبح سان شان از صورتم عبور مي كرد. مامان گفت چفت صندوق را باز كن. گوشه دخل، كعبه طلاي كوچكي بود، گفت بردار امروز بده به بچه م. بعد به ميچكا كه با دهان باز وسط هال خوابيده بود لبخند زد و به عكس هاي بچگي خواهر و برادرانم روي ميز گرد كنج هال خيره ماند.
سفره چهارخانه صبحانه را انداختم روي فرش، در روشنايي. مرباي به، نيمرو، شير داغ، پنير ليقوان، گردوي دماوند. بابا گفت: به به! ... سيني مامان را كنار تختش بردم. گفت: جمله محالاتست كه پسرزن جاي دختر را بگيرد... گربه سين پشت در صبحانه مي خواست. بابا تكه اي نان و پنير برداشت. به زحمت شكم بزرگش را جمع كرد و بلند شد. گفت: پيشَك! پيشَك ! بيا... نمي دانم چرا با گربه فارسي حرف مي زند. از وقتي سين رفته، همه محبتي را كه ازش دريغ كرده بود نثار گربه اش مي كند. حيوان دور خودش چرخيد. اندامش را با كش و قوس به رخمان كشيد و بعد از بو كشيدن لقمه را گرفت. ميچكا از صداي گربه بيدار شد. مامان گفت: عيدت مبارك سادات خانوم. بيا اينجا ببينم. روز ختم غدير هر مسلمان بايد هفت سيد را ببوسد ... و صورت نشسته ميچكا را در حاليكه دخترك هيچ تمايلي براي اينكار نداشت به زور بوسيد. يادم نيست چه ادايي درآوردم كه آشفته شد: سه زنهار! تو عروس فاطمه اي، حرمت امامزاده را متولي نگه مي دارد. بايد يك كاسه آب برداري دورشان بچرخي... بابا در حاليكه به تمسخر مي خنديد رو به در باز ورودي: پيشك، پيشك بيا تخم مرغ بخور. پيشك.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك