صداي بوق از كوچه آمد. ميچكا دكمه زنگ را فشرد، يعني سرويسم رسيد. خانه خلوت بود. حسين عليزاده رديف ميرزا عبدالله مي زد، دستگاه شور، درآمد اول... روي مبل نشستم. چشم هايم را بستم و نگاه كردم. مادرم با چادر مشكي و عصاي برنجي ، خميده مي رفت. خواهرم به مژه هايش براي سومين دور ريمل مي كشيد. «راسته كناري» با غلطگير حروف اول دو اسم را ميان قلبي كه با خودكار قرمز روي چوب نيمكت حك شده بود مي نوشت. همخانه ماشين حساب به دست، نرخ سود وام بانكي را محاسبه مي كرد... درآمد دوم... چشمهايم را باز كردم و نگاه كردم. جارو وسط اتاق افتاده بود. دستمال هاي گردگيري، اسپري جرم گير، شامپو فرش، مسواك مخصوص درزهاي سراميك. مبل سنگين را كشيدم كنار و از گوشه اي شروع كردم به اسپري زدن و دستمال كشيدن، ... در زدند. خانم سين با چادر قهوه اي دم دستيش اش پشت در بود. پسرش ماشين هاي كنترلي زرد و آبي اش را با دستها و سينه محكم نگهداشته ،يعني مي خواهند بيايند تو و بنشينند يك ساعتي و كال گپ بزنند. دستم را آب كشيدم و زير كتري را روشن كردم. عليزاده وسط كرشمه بود كه دكمه ضبط را با پا زدم. خانم سين به پسرش سفارش كرد وارد اتاق ميچكا نشود. چادرش را انداخت روي پشتي صندلي. با احتياط كسي كه تازه از بستر زايمان برخاسته روي صندلي آشپزخانه نشست. خرمالو و انار در بشقاب چيدم. تا اسپري و باقي مواد را از دسترس بچه دور كنم، كتاب مرجع ميچكا را در قفسه بگذارم، موهايم را جمع كنم و بنشينم، تقريبا همه حرفهاي مهمش را زد: چرا با مسواك تميز مي كني؟ استيم كلينر بكش. دستكش نمي گذاري؟ موهاي سفيدت زياد شده، ديگه بايد رنگ كني. نميخواي كارشناسي ارشد بگيري؟ ...
بعد از رفتن خانم سين، مدير سه شنبه ها تماس گرفت. خواست براي جلسه اوليا و مربيان سخنران باشم. گفتم نمي توانم. نمي توانم در حضور جمع نطق كنم. بين خودمان باشد، فوبيا دارم. گفت اوه! اصلا بهت نمي آيد! توي دلم گفتم حالا كه فهميدي دلت خنك شد؟ آدم احمق،چطور يك مدير به معلمي كه سر جمع دو سال هم سابقه ندارد پيشنهاد سخنراني ارشادي براي دبيران نزديك به بازنشستگي مي دهد؟
مبل را چسباندم به ديوار. استكان ها و پيشدستي هاي روي ميز را شستم. لامپ را خاموش كردم و دكمه ضبط را فشار دادم. در تاريكترين قسمت نشيمن نشستم و دوباره چشم هايم را بستم. پشت رديف معلمان، مادر فاطمه را ديدم با همان چادر مندرس و دستهاي قاچ قاچ كه آب انار ترش درزهايش را سياه كرده بود. آب بيني و بخارات چشم را با دستك روسري پاك مي كرد. مادر نعيمه كيسه اي كوچك از پارچه كهنه اي دوخته و از گردن آويخته بود، دعايي در كيسه داشت سال به دوازده ماه ، همان كه او را از هر جادويي حفظ مي كرد. پدر «ويشه سرايي» با بيني باريك و بلند و جثه كوچكش كه لابد ناشي از كار زياد و تغذيه كم بود، از خجالت در خود جمع شده و كوچكتر مي نمود. خدماتي مدرسه ديس شيريني را دور چرخاند. مادر «آمنداني» شيريني اش را در مشمايي در كيفش گذاشت. آمنداني سه خواهر كوچكتر دارد. پدر سالهاست تركشان كرده و مادر از سبزي فروشي تا شاليكاري تا جمع كردن ترش كنوس از جنگل تا پختن "اربه شيره" مادري كرده است. لابد پدر الهام گوشه قهوه خانه اي نعشه و لول افتاده. لابد مادر حميرا هنوز از بيمارستان ترخيص نشده. والدين محبوبه و سميرا و فرشته و عاليه اصلا خبر ندارند مدرسه كجاست. كرايه راه پانصد تومانست، پدر ديابتي كور زهرا بيايد كه چه بشود؟ ... سخنراني و پياژه به چه كار مي آيد اصلا اينجا؟ يارانه ها واريز شده. خدا كند براي اين جماعت فرجي بشود.
عصر جمعه پيچ هاي ديلمان را طي مي كرديم. آبشار لونك پياده شديم و مشتي اربه (خرمالوي وحشي)چيديم. من دريافتم که بهار از دره مي خيزد و پاييز از قله سرازير مي شود... پايان آواز ابوعطا!
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك