مدرسه ي روزهاي دوشنبه مدرسه نيست، «دوشنبه بازار» است. دفتر محل داد و ستد مرغ و اردك محلي و تخم مرغ و سبزيجات تر و خشك است. رب انار براي فسنجان، آب انار براي زيتون پرورده، خالواش براي دوغ، شويد براي باقلا قاتق و ريسه هاي سفيد سير محلي. زني لباس زير پهن مي كند روي ميز مدير. زن داداش «پوستين سرايي» است. شوهرش پشت موتور بيرون مدرسه به انتظار زن مي نشيند. موتورش سايه بان ندارد و او مشما روي سر كشيده و زير باران سيگار دود مي كند. وسط درس، مدير در مي زند و پيشنهاد مي دهد بروم دفتر و نگاهي بياندازم. مي دانم همه اجناسش نايلوني و نامرغوب است. بچه ها مي گويند: برويد خانم. تازه از آستارا جنس آورده. قسطي هم مي دهد.
سه پايه دانش آموز در اين مدرسه تحصيل مي كنند. تازه نيم ساعت از كلاس گذشته زنگ مي خورد. من نيم خيز مي شوم و متعجب به ساعتم نگاه مي كنم. بچه ها مي خندند: زنگ تفريح ابتدايي خورده. مال ما نيست. زنگ راهنمايي هم كه مي خورد باز رشته كلام از دستم مي رود. بچه ها مي خندند: خانم كم كم عادت مي كنيد... من ياد خاله پير پدرم مي افتم. كارش از مردن گذشته.جسته. مثل سركه هاي هفت ساله مادرم، مرگ ندارد. نمي شنود، يا اينطور وانمود مي كند.نمي دانم. تنها زماني كه اهل خانه موضوع صحبتشان خاله خانم باشد گوشش به كار مي افتد. چشمهاي ريزش مثل دانه عدس لاي غلاف، از ميان پوست به هم آمده پلك نمودار مي شود و سر جلو مي آورد تا بهتر بشنود...
مدير از دو نفر گوشي تلفن همراه كشف و در كشو ميزش ضبط كرده است. زنگ دوم ،يك ربع بلكه بيشتر به دست و دامنم مي افتند، خوار و ذليل مي شوند كه وساطت كنم گوشي را بهشان پس بدهد. مي گويم وقتي مي آورديد مگر از من پرسيديد؟ خربزه خورديد، پاي لرزش بنشينيد. باز قسم مي دهند به جان بچه ام، به جان مادرم... به مدير گفتم چند روز گوشي ها را نگهداريد تا عبرت شود. بيرون در فلزي مدرسه، هر دو دويدند و گوشه چادرم را گرفتند: خانم دسّتون درد نكنه. خانم مدير گوشيهامون را داد... پسران دو تركه و سه تركه سوار موتور، پشت پرچين ها و پيچ هاي جاده، پشت رديف صنوبرها، به انتظار ايستاده اند از كي. ماشين نيروي انتظامي هم هست.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك