سه سفر كوتاه، چند شيشه ترشي، چند بسته سبزي قرمه و يكي دو عصرانه زنانه. اين كارنامه تابستان است. بي خواندن كتابي يا نوشتن يادداشتي.فصل بادمجان محلي كوتاهست. ملحفه هم خدايي دارد. خانه تكاني فيل را مي خواباند.مادرم مي گويد خر را!
امروز روز اول انارست. لازم بود آسمان شبيه روح پدر هملت بشود تا بنويسم. دخترك دم مدرسه ماچم كرد و پياده شد. مقنعه ش را تنگ حجاب كرده بود. براش لقمه شامي و خيارشور گذاشتم و پول درشت. گفتم: خرجش نكني مامان جون! ... كلاس اولي ها سربند سبز روي مقنعه بسته بودند كه رويش نوشته بود "جانم فداي قرآن"و چيزي شبيه كفن روي مانتو پوشيده بودند.
پاييز كه مي رسد پدرم لحاف مي پوشد. حتي وقتي روي مبل نشسته. صدا مي زند: اين عينك مرا بگذار روي ميز، عينك دسته قهوه ايم را بياور. اين ليوان را ببر، آن قرص را بياور. اين قرآن را ببر، ظهور و سقوط پهلوي را بياور... مامان بهش مي گويد: مصدق زير پتو. مگر سنگ بسته اند تو را؟... ميچكا مي پرسد: يعني چي؟... لب مي گزم. پدرم لحاف را تا سينه بالا مي كشد و به دخترم كه مشق خط مي كند مي گويد: چي بنوشت كردي؟ بيار ببينم. اين عينك را ببر، آن عينك را بيار... دفتر را عقب مي برد و نگاه مي كند: باريكلا دختر، بابات هم اين دستخط را ندارد ... لب مي گزم.
هنوز آقاي اسحاقي، مسئول آموزش متوسطه نتوانسته برنامه ام را تنظيم كند. او در كارش به اندازه بازرس ژاور دقيق است.امسال به روستاي ديگري خواهم رفت. خدا كند اتفاقي نيافتد. سال گذشته دو لاك پشت و يك اردك زير گرفتم. خانم عمادي گفت: اردك تو اين فصل ارزونه، دو هزار تومن صدقه بده... به رشت كه رسيديم چادرش را از سر برداشت، مچاله كرد و در كيف بزرگش فرو داد.
امروز مي روم آرايشگاه. بعد در تمام بوتيك هاي منظريه را هل مي دهم و داخل مي شوم.بعد از منصور بستني زعفراني مي گيرم و مي نشينم روي نيمكتي در پارك بانوان . بعد چند دور مي دوم و تمام مدت به حرفهاي خودم گوش مي دهم. مثل يك آدم حسابي.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك