خلخال. شهري در محاصره زنبورهاي عسل، باغهاي ميوه، رمههاي گوسفند و بز و گاوميش، چشمههاي آب گرم و سرد. وفور شير و عسل و گوشت تازه. با مردمي قوي بنيه. به ما گفتند تحصيلكرده هاشان به تبريز ميروند و كارگرانشان به گيلان. چشمانداز پنجره هر خانهاي دامنه نه چندان دور كوهيست. نانواييها به جز بربري، تلتل و نزيك و چايچورگي پخت ميكنند. كولر در كار نيست و پنكه شيئي بيمصرف و جاگير محسوب ميشود. تنوع عسل اشتها را تحريك ميكند، شيرعسل، عسلهويج،عسل گردهدار. همهاش حرفست. براي سياه كردن چشم مشتريست. عسل عسله ديگه! بالاخره يه بار كه تو شكم يارو (زنبور) رفته و برگشته. اين را عمو «جيم» ميگويد كه ميهمانشان شدهايم.مردي عظيم، پر انرژي، خيس عرق، عاشق رقص و خريد و خربزه كال و خاله «آ»... خاله «آ» زن عمو «جيم» كه صورتش در بشقابهاي «پارت ملامين» طرح ليلي و مجنون چاپ شده، با سبزيهاي باغچهاش قرمهسبزي و كوكو ميپزد، بچههاي چاق ميزايد و با كلمات تك سيلابي عمو جيم را ميدواند و مينشاند. عصر روي تپههاي گردنه الماس زيرانداز انداختيم و مادرزن ابروپيوسته عمو «جيم» برايمان آش دوغ پخت. بزودي جاده اسالم به خلخال پر شد از ماشينهاي پلاك تهران و اصفهان. كافهها شلوغ شد و بساط قليان و رقص و هندوانههايي كه شتري برش خوردند. اينها همين مردمند. خورده و نخورده مست. روح عريانشان در عزا و عروسي و سفر حاضر است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك