ديشب ميهمان داشتيم. ميهمان ديشب ما متشخص‌ترين خانواده‌ايست كه يك بار در طول سال ممكن است افتخار ميزباني شان را داشته باشيم. بزرگترين اردك اسراييلي را نگه داشته بودم براي ديشب، بزرگترين ماهي سفيد اشپلان را كه فصل صيد خريده بوديم و يك قابلمه كوچك اناربيج و ته‌چين و ماست بادمجان و كيك آناناس و شكلات. فكر كردم سالاد با سركه سيب خوشمزه‌تر است و ميز غذاخوري كنار پنجره موقعيت بهتري خواهد داشت. ميز و مبلها را جابجا كرديم، بهترين لباسمان را پوشيديم و با وسواس معاني را در كلمات ‌پيچيديم براي خوشامدگويي. وقتي آمدند من ياد بنجامين باتن افتادم. خانم مثل هميشه جوانتر از دفعه پيش به نظر مي‌آمد. كفش‌هايشان تناسبي با راه‌پله باريك ساختمان ما نداشت. وسط شام حرف مازندران به ميان آمد و ييلاق‌هاي جاده هراز. همخانه گفت هفته پيش را در ييلاق گذرانديم.خانم باتن گفت ييلاق خوبست اما وقتي مي‌بيني آن آدمهاي قديمي كه باهاشان خاطره داري رفته‌اند و خانه را كساني اشغال كرده‌اند كه باهم بازي‌تان نمي‌شود، دلت از تنهايي مي‌گيرد. من گفتم ما براي تنهايي اش به ييلاق مي‌رويم. خانم باتن نگاهم كرد،پرسيد چي توي دوغ ريختي؟ گفتم سِرسِم. تو ييلاق خشكشان كردم. يك شيشه مي‌دهم ببريد... در خيالم دماوند ايستاد ، پشت يك كپه بزرگ گلپر كه هنوز سبز بود، كنار انباري خانه ييلاقي مامان، پاي درخت گلابي. باد خنك و صداي آواز همسايه روبرو. سردم شد ، خودم را بغل زدم. خب ميم! چه حال؟ چه خبر؟ ...  امروز در نوشته‌هاي «نيشابور» تعريف تنهايي را يافتم. دفعه بعد كه خانم باتن را ببينم بهش خواهم گفت.