جمعه شبي از خرداد

آب به سردي گراييده. دوردست كشتي بزرگي در حال پهلوگرفتن است. اسكله مي‌درخشد. حشرات ريز آبي روي پاهايم سر مي خورند و در ماسه ها فرو مي روند. موج دوباره بغلشان مي زند و يك بار ديگر غسلشان مي دهد. ماه پيدا نيست. تك ستاره اي پرنور مرا بالا مي كشد. بالاتر از درختان حاشيه ساحل. آدمها حشره‌وار روي شن ها و صخره ها مي‌لولند. با صداي خنده جيغ‌آلود ميچكا سقوط مي‌كنم. همخانه مي‌دود تا توپ را قبل از رسيدن به آب نجات دهد. زغالها گداخته شده و يكي بي اجازه چند بلال روشان چيده. بال ها را به سيخ مي‌كشم.پوست شل و سفيد آبي بال مرغ شبيه بازوي شهناز‌دلاك است...

 زوج جواني در آلاچيق كناري نشسته اند. زن دستهاي پرالنگو را بالا مي برد و پس‌گردني عشوه‌گرانه اي مي زند. مرد نمي دانم كجا را نيشگون مي گيرد و زن صدايي از خنده و گريه توام سر مي دهد. زن پا را روي حصير قرمز دراز مي كند. مرد بغلش مي زند. زن ذرت بوداده مي خورد، مرد پك به سيگار باريك عجيبش مي‌زند. زن جيغ مي زند و لگد مي اندازد ، مرد مي خندد و سيگارش را بهش تعارف مي كند و دوباره آرام كنار هم رو به خزر به انتهاي تاريك و يورش اسبهاي سفيد موج خيره مي شوند.

 آلاچيق پشتي شلوغست. پدر تنبك مي زند و مي خواند. مادر پياز تفت مي دهد. سگشان دور بساط ما مي چرخد و گاهي به بازوهاي سيخ كشيده شهنازدلاك چشم مي اندازد..." اي دريغا كه ندانسته گرفتار شدم"... پسر كه سرش به سقف آلاچيق رسيده ، ركابي و شلوارك به تن مي رقصد، با كمرش روي لبه فنري نامرئي سر مي خورد تا پايين و قر مي دهد تا بالا. دخترها روسريشان را برداشته و كليپس هاي پردار بازار آستارا به سر ، كف مي زنند.

تكه اي از بال براي سگ مي اندازم. پوزه ش را بهش مي مالد و انگار خوشش نمي آيد... كاش بلد بودم سوت دوانگشتي بزنم. چند بار دست تكان مي دهم. هردو مي دوند. ميچكا زودتر مي رسد: چن تا سيخ مال منه؟.... باد آتش را شعله‌ورتر به شمال مي راند. بازوهاي شهناز دلاك روي آتش جز مي زند. چقدر حرف پشتش بود. زنها چشمشان كه بهش مي افتاد مي گفتند استغفرالله و طاقت نمي‌آوردند چيزي نگويند. سالهاست مرده. پوست جلزوولزكنان پاره مي شود و گوشت برهنه بيرون مي زند. چند قيصي برمي‌دارم و پابرهنه به سمت دريا ميروم. زمين پاهايم را مي بلعد. دريا به طرفم آغوش باز كرده، آسمان نزديكتر از طبقه چهارم آپارتمانست.