گفتم لباس بپوش بريم جشن. گفت بعدش بريم خونه خاله فاطي؟ گفتم شايد. پس شلوار بپوش.گفت چرا؟ گفتم چون پسربچه ها شيطونن. گفت يعني بي ادبن؟ گفتم يعني چي؟ گفت هيچي.
گردنبندي را كه هديه روز مادر بود از گردن جدا كردم. مي دانستم فاطي آه حسرت مي كشد و سنگيني اين دو گرم فلز گردنم را خرد مي كند. ميچكا گفت بيا مامان، گردنبند فيروزه منو بذار. گفتم نميخواد. مگه حتما بايد يه چيزي بهمون آويزون باشه؟ گفت خانوما بايد خوشگل باشن. گفتم چرا؟ گفت پس اقلن چادر نذار. گفتم مگه من بهت ميگم چادر بذار؟ گفت اَه.
كاش به حرفش عمل كرده بودم. سر پله اول، لبه ش افتاد زيرپا. لوح را پرت كردم روي صندلي عقب، پاكت جايزه را باز كردم. بيست و پنج هزار تومان،ميچكا گفت همش؟!
ظهر بود. هوا جهنم . يك لكه ابر تو آسمان جا نمانده بود.بوي تعفن رودخانه تا پشت توتونكاران ميآمد. ميچكا گفت خونه خاله فاطي نريم؟ گفتم حالا ديگه شوهرش مياد خونه استراحت كنه. گفت پس بريم پارك؟ گفتم اين وقت ظهر فقط لات و لوتا و پسراي بي ادب تو پاركن.برگشتيم خانه. كفشهاي خانم سين و پسرش پشت در واحدشان بود.
هفته پيش خانم سين برايمان اندازه سه وعده چاي خشك فرستاد كه از باغات فومن براش آمده بود. دو روز بعد براي اينكه كاسه ش را خالي نفرستم براش چند برش كيك گذاشتم توي بشقاب و كاسه اش را هم كنارش گذاشتم فرستادم. بعد خانم سين توي بشقاب ما سبزي خوردن شسته ريخت و همراه يك كاسه آش پس فرستاد. حالا كاسه اش روي ميز معطل مانده. ميچكا گفت چقدر گرمه! هندوانه نداريم؟ گفتم چرا. چند تكه گذاشتم توي كاسه خانم سين. ميچكا گفت خودمونم بريم ديگه مامان، فارسي وان دارن. گفتم مامان جان به جاي فارسي وان ... نگذاشت تمام كنم:بله فارسي وان بده. بچه هاي خالي فاطي بده. پارك محتشم بده. و همينطور كه غر مي زد كش صورتي را از دور موهايش كشيد و موهاي قهوه اي فرو ريخت و رفت توي اتاق و در را پشت سرش بست. گفتم باز كن هوا گرمه اتاق دم مي كنه. چيزي نگفت. كاسه خانم سين را پس دادم. كمي دم در ايستاديم و او آدرس چند حراجي را بهم داد و كمي درباره كاشت ناخن حرف زد.
از اتاق كوچكش صداي ويلون ناكوك ميآمد. موزي از تراس آوردم و خرد كردم توي ليوان. چند توپ كوچك بستني سفيد و شكلاتي روش گذاشتم و كمي خلال بادام پاشيدم. در باز بود. ليوان به دست، از درز در تماشاش مي كردم كه موهاي خيسش به شقيقه و گردن چسبيده بود و چند بار كف دست عرق كرده را با لباس خشك كرد. مي دانست دارم تماشا مي كنم. كتابچه اش را ورق زد و قطعه اي كه دوست دارم را با دقت نواخت. ساز را گذاشت روي تخت و در حاليكه سعي مي كرد قيافه متعجب و عصباني به خودش بگيرد گفت چرا نگاه مي كني؟
صورتش از گرما گل داده ، دانه هاي عرق پشت لبش نشسته بود. مثل وقتي كه با تقلا شير مي خورد و يكهو بي دليل دست مي كشيد و در چشمهايم خيره مي ماند.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك