امروز با صداي تخ و توخ حلب‌كوب بيدار شدم. آخرين ويلاهاي محله كوبانده و به آپارتمان هاي بي هويت مبدل مي‌شوند. سنگي، سيماني، فلزي... صورتم را شستم. تارهاي نقره‌اي موهايم را لاي دسته‌هاي خرمايي راندم و سنجاق زدم. هرچه روي ميز توالت بود جمع كردم جز يك شمع، يك گلدان گل آويشن و تس دوربرويل، در پيراهن سفيد كتان و قداست زنان زيبا. ميچكا هنوز خواب بود. وقت مناسبي بود براي مرتب كردن كشوهايي كه هر روز شخم مي زند. از كشوي آخر شروع كردم. فيلمهاي نامزدي و عقد و حنابندان و عروسي. تولد ميچكا. يك سالگي، دو سالگي... پنج سالگي... هشت سالگي... نه.. باقي همه او بود.

كشو دوم عكس ها، آلبوم زمان دانش‌آموزي. دانشجويي. نامزدي....... لاي آلبومها چند پاكت عكس قديمي پيدا كردم. چرا هيچوقت آلبومشان نكردم؟ يك عكس فكاهي از بابا و عموصادق دارم، بايد ببيني. همان كه دختر كلانترش را داده به پسر ببوي عمونادعلي. عكسي از عمونادعلي در سالهايي كه بي‌دندان طي كرد. عكس فوري دسته‌جمعي ما در آقاشاه‌زيد. گنبد امامزاده پشت كله مامان افتاده و برق آفتاب روي حلب، هاله اي دور سرش انداخته. هنوز سين نبود. جيم از عكس بيرون دويده بود و تو طبق معمول با موهاي ژوليده ناخنت را مي جويدي. باد در چادر مامان افتاده و او سفت حجابش را زير چانه چسبانده. من دامني به تن داشتم كه بي‌شك تا چهارسال بعد هم برايم اندازه بود.

ميم، امروز اين عكس ها را چيدم كنار هم تا زمان از دست رفته را بازيابم. به چشمهاي پر از سوال بچگي‌مان نگاه كردم. زرده آب‌پز شده تخم غاز سر گلويم ماند.  انگار بچه‌اي كه گم كرده بودم پيدا شد. چقدر تصوير در خيالم آمد و رفت... موزاييك هاي شسته، فرش‌هاي خيس خورده،صداي وجيهه زن رضانقاش، ميخ‌هاي جعبه پرتقال، دستي پر مو با انگشتري زشت كه به سمت پانزده‌سالگي مي‌آمد. ميم كوچك، ما هيچ حواسمان به اين بچه‌ها نبود. شايد از روزي كه فرستادندشان مدرسه گم شدند. يا آن روز كه رفته بودند تولد نسرين و پروين. شايد از روزي كه مامان بردشان بوتيك آقاي نجفي و برايشان مانتوي مهماني خريد.

عكس ها را جمع كردم. كتري را زير شير آب گرفتم. قابلمه لعابی را کج کردم و مرباي توت‌فرنگي را در شیشه ریختم . چند بادمجان گذاشتم روي آتش. ناهار ميرزاقاسمي با پلو و ماست و خيار داريم. جاي تو خالي!

ميم كوچك حواست باشد، دختركت بايد مرتب خاكشير بخورد.