گفت پلو نريز. فقط گوشت بذار. ران سرخ شده اردك را با كمي آلو گذاشتم وسط بشقابش. دوباره گفت خب پلو هم بريز. كشيدم. استخوان باريك اردك را گرفت توي دست و پرسيد اين دقيقا كجاي اردكه مامان؟ ... گفتم رانش و بهش نشان دادم دقيقا كجاست. دستم چرب بود و دامنم لكه شد. دمق شدم. مفصل را باز كرد و رگ پخته،پاره شد و بيرون زد. پرسيد اين خوردنيه؟ ... گفتم اگه دوست داري ميتوني همه جاشو بخوري. گفت همه جا رو كه نميشه خورد، تو هيچوقت چشم ماهي رو نميخوري... گفتم خب فقط گوشتاشو بخور،اينقدرم حرف نزن وسط غذا... گازي به ران زد و باز پرسيد اينجا كه قهوه اي پررنگه يعني خون بيشتري توشه؟... گفتم نميدونم. هرچي هست برات خوبه... پرسيد مگه وقتي سرش را بريدن، همه خونش از تنش نرفته بيرون؟... به خودم پند دادم عصباني نشو و جواب دادم: شايد همش نرفته باشه اما حلاله، سالمه، مقويه، بخور... خيره شد به كدو تنبل بزرگي كه از سقف تراس آويخته شده. پرسيد: اولين بار كي كشف كرد اردك خوردنيه؟! قاشق را محكم گذاشتم وسط بشقابم... قاشقش را برداشت و شروع كرد به خوردن آلو و برنج.با نوک زبان٬ تیزی دندان های نیشم را لمس کردم.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك