لباسشويي را راه انداختم و يك بسته كوچك گوشت چرخ كرده گذاشتم توي بشقاب آبي روي ميز. چادرم را توي تشت حمام خيساندم. كاغذپاره هاي گوشه و كنار خانه را جمع كردم. دستي روي صفحه تلويزيون كشيدم، غبار پرزمانندي انتهاي انگشتم ماند.سررسيدهاي جديد و كارتهاي تبريك را انداختم توي كشو. روي مبل شمد چارخانه انداختم. جارو را كشيدم وسط هال و هنوز نزده ام به پريز. آمدم چيزي بنويسم. مي خواهم به زور از ميان خاك و خل و قابلمه و صداي لباسشويي، فلسفه اي استخراج كنم تا ازين پراكندگي كه به محتويات كيف دوشي هم نشت كرده رها شوم. خواستم به زور چيزي بنويسم اما فكرم به ساعت است كه يك ساعت پريده جلو ،بهش نمي رسم. قابلمه آب زود جوش آمده. لباسشويي به زودي دور آخر را تمام مي كند. لامپ حمام روشن مانده. دستم به ادويه كاري نمي رسد. به زودي آن دو نفر هم مي رسند و اين خلوت كوتاه تمام مي شود. صداي زير و بم دختر و پدر و چرق چرق قاشق و چنگال و تلويزيون و ريش تراش و شيرآب، شمد ضخيمي مي اندازد روي خيال.فردا چهارشنبه است.من يك جعبه مسقطي ته يخچال قايم كردم براي بچه ها. شمردم، دو تكه كم دارد. بايد با هم تقسيم كنند. بعد مي نشينم روبروشان، مثل همين صفحه سفيد.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك