چند روزست تصوير زني چهارشانه با دامن خاك‌آلود، جايي ميان انبوه تصاوير بي‌ربط ذهنم آويخته شده است. نشسته ميان دو جسد. يكي كوچك، يكي بزرگ. مويه مي‌كند مثل شغال‌هاي دم غروب كه صداي محزونشان مي‌آمد از پشت مرغداري، كه پشت باغ بود، باغي كه پشت خانه بود، خانه‌اي كه ديگر نيست... زن سياهپوست كنار فرزند بيجانش نشسته و صورتش را كج، انگار سيلي خورده، به آسمان گرفته و چیزهایی میگوید. ابر ریش میشود٬ می رمد.ديوانگي پس از مرگ فرزند! ... بابا مي‌گفت زماني گاو پدربزرگ زاييد اما گوساله كم جان ساعتي بعد مرد. گاو ناله مي‌كرد و آنها ناچار شدند از گله همسايه گوساله اي بردارند و تنش را به محتويات لزج باقيمانده از زايمان آغشته كنند و تحويلش دهند تا آرام بگيرد. زن سياهپوست خاك‌آلود كه بر تلي ويران نشسته، مرا وامي‌دارد زوزه شامگاه شغال را معني كنم.دلگير!

 يادم هست خانم" ن" كه خاكش سبز، سالها پيش همين جور نشسته بود روي آخرين پله و مويه مي‌كرد. آقاي "ن" ورشكسته بود و خانه را به مشاور املاك سپرده بود. خانم "ن" با چانه لرزان ‌گفت زن دكتر دو ساعت پيش كه آمده بود خانه‌ را  بپسندد  چطور با چكمه رفته بود روي فرش. سالها بعد هم هربار كه آن ورشكستگي و ويراني را مرور مي‌كرد چكمه هاي مشكي ساق بلند زن دكتر را بر زمينه خرسك لاكي اتاق از قلم نمي‌انداخت. تصويري بود شبيه پاهاي سياه لاشخور. شبيه تصوير مكرر نظاميان كه دور زن سياه فرود مي‌آيند فروند فروند. به نسبت قريب انسان و حيوان فكر مي‌كنم. به جنگلي كه خرگوش‌وار در آن مي‌دوم.

***

لولماني بالاي ورقه اش نوشته:يا امام رضا، تو را به پهلوي شكسته حضرت فاطمه، كاري كن اين امتحان قبول بشم. قربونت برم يا امام رضا همين يه دفه كمكم كن... از ورقه گرفت پنج و بيست و پنج. نمره مستمرش را بالا دادم قبول شود. شد يازده.