روزها اينجور ميگذرد كه مي نشينم در جوار زن همسايه، هردو به بافتن. يكي براي پسرش ، يكي براي دخترم. ژاكت و شال و شنل. به سرزندگي فرش تبريز رنگ توي سبدهاي حصيريمان داريم. وقت بافتن حرفمان ميآيد. حرف شادي كه گفتن ندارد،يك آن مثل نسيم، مثل آه، فوت ميكند توي صورت و لبخندي مينشاند و ميرود. قصهء غصه است كه دانه به دانه، رج به رج كلمات را ميبافد و بالا مي رود ، بي كه كلاف تمام شود. شباهتي ميبينم بين دهان خانم سين و دودكش خانهها در نقاشي هاي پنج سالگي ميچكا. در دل خانم سين گويا هميشه پاييز و زمستان است... زمستان است... سرها در گريب...!
شب ها به ميهماني ميگذرد. ما دوستانمان را بازميشناسيم. بازي تازهمان، كشف نسبت كلروفيل و گزانتوفيل آدمهاست. دستهبندي ميشويم و تصميم ميگيريم منبعد براي بهتر برگزار شدن شبنشيني ها، كي با كي دعوت شود يا نشود. آدمهاي تازهاي از آب درآمده ايم. بچه شدهايم. چه برخوردهاي نامتعارف كه تا به حال از هم نديده بوديم! بيادبي را جسارت معني ميكنيم. چه بي ريشه ايم ما! شايد بهترست قدري سكوت كنيم.
و امروز صفحه ياهو در سبد روزانهاش اين پيام را برايم نوشته بود: hi mim! Cat got your tongue?
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك