مدرسه ها دورند و ميني بوس ها شلوغ. هواي ميني بوس دم كرده و پيرمردهاي سرما خورده سرفه كنان سوار و و پياده مي شوند، با زنبيل يا بي زنبيل. كسي نگران آنفلوانزاي خوكي نيست. بچه هاي يخ كرده روستاهاي حاشيه مرداب صبحانه نخورده با كيف هاي پارسالي شان مي خزند بالا.بيشتر صبح ها هوا مه دارد و ساقه هاي بريده برنجزار هايي كه سوزانده شده بوي دود مي پراكند. آنطرف، سمت دريا خورشيد را از آب گرفته، بالا مي كشند. ورزش صبحگاه دختران مدرسه و صبح‌بخير گاه دسته جمعي شان روحم را زنده مي كند. همين چند روز پيش به سال سومي ها گفتم وقت نرمش صبحگاهي چقدر جذاب و مقتدر به نظر مي رسيد!

گفتند خوب مي‌شد براي دخترها هم دوره سربازي مي گذاشتند.

گفتم خدا نكند. جنگ براي زن ها و دخترها چيزي بالاتر از فاجعه‌ست.

گفتند جنگ كه نه خانوم. سربازي...

 گفتم سرباز براي جنگ تربيت مي شود. اين واژه در مقابل واژه دشمن معني پيدا مي كند و دشمن در جنگ با سرباز روبروست. شما براي جنگ ساخته نشديد. شما آمديد تا صبح هاي پاييز در حياطي سيماني با حاشيه اي از درختان ترشه انار و آلوچه بايستيد، آفتاب از ميان شاخ و برگ هاي صنوبر، روي دست هايتان بيافتد و مثل گياهي سبز ، سبزتر از بهار، بروياندشان. يك دو سه چار... صفحه هفت كتاب را باز كنيد .