از كجا شروع كنم؟.... از كلاس 02 . شلوغ ترين كلاسيست كه امسال دارم. پارك ژوراسيك است.مي گويند خانوم زودتر درس بديد كتاب را جمع كنيم ، بنشينيم حرف بزنيم. همه فيلم هاي كلوپ روستا را ديده‌اند و به نظرشان قويترين فيلم "اخراجي ها" بود. كتابخوان‌ترين‌شان «چمثقالي»، چند رمان از فهيمه رحيمي خوانده و ادعاش كون خر را پاره مي‌كند. گفتم من هم خواندم. لب گزید. بعد يادم آمد چه شب‌ها چه كتاب‌ها كه با روزنامه جلدشان مي كردم و تا صبح بكوب مي‌خواندم و مامان كه سواد درست و حسابي نداشت فكر مي كرد لابد درسم سنگين است. «چمثقالي» گفت: خانم همه جاشو خوندين؟ ما بعضي جاهاشو نمي خونيم. همينجوري ورق مي زنيم.....

تا همين امروز ، دوساله ها را توي دلم "رفوزه‌خان" صدا مي زدم. امروز كه ديگر جايم  رو به كلاس است ديدم كه رفوزه‌خان‌ها با همه عاطل و باطلي شان واي كه چه ترحم برانگيزند! رديف آخر نشسته بودند طبق روال همه دوساله ها. صورتشان را پشت سر جلويي مخفي مي‌كردند. نه سوالي داشتند و نه جوابي،  نه دستشويي شان مي گرفت و نه تشنه شان مي شد. انگار ثانيه شماري مي كردند زنگ بخورد و از مخفي‌گاهشان در‌بيايند. من دلم گرفت. و هر جور فكر كردم چطور حاليشان كنم ديگر توي دلم رفوزه‌خان صدا نمي زنمشان، عقلم قد نداد.

 زنگ تفريح كه خانم دفتردار برايمان از فرار دختر سال دومي مدرسه‌مان با پسر معتاد همسايه و گم شدن سه ماهه و پيدا شدن‌شان قصه‌سرايي مي‌كرد، در گوشه اي روشن از خيالم، دو ساله نيمكت آخر كلاس 04 را بغل كرده بودم و داشتم بهش مي‌گفتم دخترك! تو فقط كمي از ميچكاي من بزرگتري. حيفم مي آيد دعواي دختران ترك و لر را در خوابگاه هاي پر از سوسك نبيني و نيمه‌هاي شب دوباره دوست شدن‌ و دنبال آمپول هيوسين گشتن‌شان را براي هم. حيفم مي‌آيد در دالان‌هاي تو در توي موزه هنرهاي معاصر گم نشوي و مجبور باشي همه عمر، شورت هاي مردانه را با دست بشويي و شادي روزت، لمس گرماي تخم مرغ و اردك مزرعه‌ات باشد ، فقط. حيفم مي آيد ساعت ده شب كنار بزرگراه خفاشان شب، ترسان و لرزان با كوله‌اي پر از كتاب نايستي و زير دوش رسوب گرفته خوابگاه ترانه هاي گيلكي نخواني و  كاسه اتاق كناري را كه توش برايت قليه ماهي داده بودند پر ميرزاقاسمي بر‌نگرداني. باور نمي كني چقدر حيفم مي آيد به همين مفتي خودت را كه پنهان شده است در همه گوشه هاي دنج دنيا، كه يا پاي چناري در حياط دانشكده ست يا روي صندلي زهوار در‌رفته يك سينما، شايد كنار ميز كتابخانه اي بسيار بزرگتر از اين روستاي محقر، يا ايستاده روي پله هاي اتوبوس خط واحد، پيدا نكني.