كفش هاي مردانه ام واكس خورده و سر پا ايستاده اند به انتظار صبح اول مهر.مقنعه مشكي بلندي دوخته ام كه وحشت از آن مي بارد. با مانتويي سياه و گشاد و جورابهايي ضخيم.امروز يكبار پوشيدمشان و ايستادم جلوي آينه. عكسي خيالي از خودم انداختم و اسمش را گذاشتم "ملك الموت در آينه". مشكاتيان مرده .سياهپوش تر از همه روزهاي گذشته٬ فردا تا آنسوي پل شكسته طاهرگوراب خواهم راند٬ با نواي آستان جانان.بلكه بغض چدني ام بشكند.