عصر سه شنبه بود.ميان خرت و پرت بي مصرف بازار چين دنبال روبالشي مي گشتم كه تلفن همراهم به صدا درآمد. كم پيش مي آيد بابا به من زنگ بزند. شماره همخانه را در گوشي اش ذخيره كرده و معمولا او را طرف صحبت و مشورت قرار مي دهد. البته از روزي كه به عقد همخانه درآمدم متوجه به رسميت شناخته شدنم به واسطه همين اتفاق شدم.به عنوان سایه ای از او. گویی بعد بيست و يك سال بالاخره برايت شناسنامه صادر شود. از نظر بابا هر خانواده داراي يك رأس است و آن مرد خانه است. در اين تقسيم بندي قاعدتا من بايد شكم باشم، محل زاييدن...  به هر حال، يك هفته منتظر اين تماس بودم. كه بگويد: خوبي بابا؟ كجايي؟ خبر داري عباسقلي مرد؟

عباسقلي مُرد، بي هيچ تعجب و تاثر. همه مي دانستيم مي ميرد. منتظر مرگش بوديم. به گمان مان دير هم شده بود. دخترعمو پري مي گفت از بس تنومند و پرزور است بدنش هنوز مبارزه مي كند. برادرزاده هايش تند تند عقد و عروسي شان را گرفتند تا مجبور نباشند يك سال عقب بياندازند. زن ها صورتشان را اصلاح كردند. عمه جان زودتر از هميشه رفت ييلاق و شوهر عمه كندو ها را سر و سامان داد. پيرزن ها مو و ناخن ها را حنا بستند. همه مي دانستند عباسقلي مردنيست. اگر چه هنوز در ميانسالي بود و دختر محصل داشت. خودش هم فهميده بود، از خوابهايش. از عيادت آمدن هاي زود به زود فاميل هايي كه سالها بود نمي ديدشان. از آن همه مهرباني كه بياد نداشت. از آشتي عمه جان و خيرالنسا كه تنگ هم ، صدر مجلس نشسته و با تارهاي بلند سبيلشان ور مي رفتند. از در حياط كه يكسر باز بود، انم مي آمد و صنم مي رفت، بطري بطري آب دم زده مي آوردند از قم.

عباسقلي مرد. همه مي دانستند مي ميرد. مرتب از هم خبر مي گرفتند راحت شده يا نه؟ از خوبي هاي عباسقلي مي گفتند و از زن ابلهش كه نمي فهمد مردش در حال احتضارست. صبح به صبح ايوان جارو مي زند و پلكان را دستمال نمدار مي كشد. همه سايه عزرائيل را ديده بودند جز زنش كه سر ساعت داروهايش را مي داد و مراقب رژيم غذاييش بود. لاي انگشتانش را مي شست و  صورتش را مي تراشيد. همه رخت سياهشان را حاضر كرده بودند جز زنش، مليحه، خواهرم.