روی لبه جدول٬ در حاشیه بلوار کشاورز نشسته ام.میچکا مجله سروش کودکان می خواند: اه٬ این اسب دیگر از کجا آمده؟چرا اینجا چرا می کند! الان حسابش را می رسم. موسوی شصت و سه.
فنجان و نعلبکی و کیک خوری دست دومي را كه از سمساري نبش خيابان خريده ام محكم بغل زده ام. خوشحالم كه برايم ارزانتر از قیمت واقعی شان تمام شده اند. آفتاب داغيست و ما در كنار آسفالت داغتر و صداي ماشين هايي كه باشتاب مي گذرند و دود اگزوز ،خسته و آفتاب سوخته منتظر نشسته ايم.
:چه آدم گستاخي! كي جرات كرده گوش دشتبان ما را زخمي كند؟ موسوي شصت و هفت.
فنجان های قشنگی خریده ام. حتما وقتی برسم خانه کیکي می پزم و چای دم می کنم و باهاشان جشن بچگانه ای راه می اندازم. خدا می داند سمساری اینها را از کدام خانه در الهیه یا زعفرانیه مفتخري کرده و ریخته توی مغازه اش! لابد صاحبخانه همه اثاثيه اش را يكجا فروخته... لابد مي خواسته ازینجا برود...برای همیشه! در خیالم همراهش می روم. به کشوری که آسفالت تميزتري دارد و بین مردمی با پاهای بلند قدم می زنم كه: مامان پاشو٬ بابا اومد.موسوی هشتاد و نه...!
در صندوق را بالا مي زنم دنبال گوشه نرم و خوبي براي فنجانها و كيك خوري ام. روي سكوي بانك پوسترهاي تبليغاتي پخش و پاره را برميدارم كه بپيچم دور شكستني ها،ميچكا مي گويد: نه، حيفه مامان! همه ش ميرحسينه!
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك