رویای نیمه شب زمستان
خانم معلم شده ام، بعد از اين همه سال. قرارست بفرستندم منطقه محروم. به ميل خودم باشد مي خواهم بروم اِسپيلي. همانجا كه ننه گيلانه كلبه داشت با پسر افليجش. بروم جايي كه فروشگاه لوازم آرايشي نداشته باشد، فست فود پيدا نشود. كسي زنش را توي خيابان از ماشين پرت نكند بيرون بزند توي گوشش. بروم اسپيلي، جايي كه اسب ها به هم عشق مي ورزند. دم غروب مه پايين بيايد و گاو ماغ بكشد و گوساله اش را صدا كند. جايي كه سرخي صورت كال دختركانش لذيذتر از سيب كيلويي دو هزار تومانيست.
دروغ چرا؟ هنوز كمي غمگينم. شبها كلونازپام مادرم مي شود و آرام مي خواباندم روي بالش. دست توي دست دخترك بخواب مي روم و در ذهنم درس جديد كتاب تاپ ناچ را مرور مي كنم. اگرچه در اسپيلي زبان خارجه بكار نمي آيد . شب ها زير پتو موبايلم را باز مي كنم و به رقص جنيفر و آن پسرك ايراني جسور نگاه مي كنم و خنده هاي غبطه برانگيزشان و فكر مي كنم يك رقص عاشقانه چه حسي در آدم بر مي انگيزد؟ اسبها پوزه هاشان را به هم مي مالند و دمشان هوا را جارو مي كشد. اسپيلي سبز است و بلند . آنجا زندگي سخت است، مردن آسان. يا كه برعكس.. نمي دانم. اينها حرف هاي كلونازپام است نه من!
اسپيلي پر از پامچال است. به ميچكا مي گويم : سال بعد مياي همرام بريم كوهستان من خانم معلم بشم. تو مثل هايدي. درس بخوني. بازي كني؟... مي گويد آنجا كه معلم ويولون نيست بهم درس بدهد... مي خندم و مي گويم ببين ميچكا، فكر كن تو داري باخ مي زني، بعد يكي مثل ننه گيلانه از تو حياط ميگه: بوشومه خانه بابو، ديل ما وابو، بيدمه خانه بابو، بدتر از خانه ما بو!
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك