سابقه آشنايي بابا و ممّدنژاد بيشتر از پدر و فرزندي من و اوست. ممّدنژاد مردي حدودا پنجاه ساله با قدي كمتر از صد و شصت ، لاغر با موهاي فلفل نمكيست. يكي از خيل آدمهايي كه رشدشان حوالي نوجواني متوقف مي‌شود. چيزي كه برايش مفهوم ندارد كارسخت و خستگيست و چيزي كه برايش معناي ناب زندگيست "پول" است. ممدنژاد مي‌گويد:"پيل"...

صبح‌ها گالش‌هاي سياه رنگش را كه تا زانويش مي‌رسد پا مي‌كند و بعد از رسيدگي به سگ‌ها و بستنشان، با صداي خفه‌اي كه تو يقه گم مي‌شود چند دقيقه براي كارگرها هارت و پورت مي‌كند و بعد مشغول كار اصليش مي‌شود. حواسش جمع است كه كارگرهاي جوانتر زيردستش چم و خم كار را ياد نگيرند. به جز دامپزشك و آقاي مهندس، ممدنژاد تنها كسيست كه مي‌تواند وارد دفتر بابا شود. بابا معتقدست از بين همه دور و بريهايش، از بيگانه و آشنا و صغير و كبير، حتي زن و بچه‌اش، ممدنژاد تنها كسيست كه تا آخر به او وفادار خواهد ماند. چون هيچ وقت نپرسيده چرا؟ نگفته نمي‌توانم. و اين با اخلاق استعمارگرانه بابا جور درمي‌آيد. نه اينكه هيچ وقت كارشان به جاي باريك نكشيده باشد. ممدنژاد چند بار هم از خودش جربزه نشان داده و با لب و لوچه آويزان ، كت چهارخانه‌اش را پوشيده و كفش پاشنه قيصريش را پاكرده و تصفيه حساب  و ياعلي ما رفتيم... هربار هم حقوق آن ماه را تا آخر گرفته به اضافه يك مختصري محض گل رويش. بابا هربار بهش خاطرجمعي داده اگر خواستي جاي ديگر بروي سركار، بگو سفارشت را بكنم.  اما به يك هفته نكشيده، دوباره گالش‌هاي سياه به پا، شلپ شلپ از تو حوضچه‌هاي كلر رد شده و به زبان " بيه بيه بيه"  با سگ‌ها حرف زده و دروازه را براي آقايش يك ضرب باز كرده است. بابا مي‌گويد تنها همان چندبار كه قهر كرده او را كفش به پا ديده است و يادش آمده كه اين يك "مرد" است و بايد بيشتر احترامش را داشت!

عصرها، كار كه تمام مي‌شود و كارگران به خوابگاه‌شان مي‌روند و از وانت‌ها تنها رد چرخ‌هايشان روي گل‌و‌لاي باغ جا مي‌ماند، آمد و رفت تمام مي‌شود و كلر حوضچه‌ها ته نشين مي‌شود، ممدنژاد با يك سيني چاي و ظرف خرما مي‌رود پيش آقا و كنار يخچال هفت فوت جنرال چهار زانو مي‌نشيند و نعلبكي چاي را به لب مي‌چسباند. بخار برخاسته از نعلبكي ، روي پوست صورتش كه به اندازه دامن كريشه مامان چروك‌هاي ريز نزديك به هم دارد عبور مي‌كند. انگار روح ممدنژاد از جسمش خارج بشود. بابا برايش از روي كتابي بلند بلند مي خواند و ممدنژاد ابرو بالا مي دهد و سرش را به علامت تاييد چند بار تكان مي‌دهد كه "عجب"! ... بعد مي‌پرسد: آقاي مولوي اين را گفته؟...

ممدنژاد معتقد است كه مولوي هرچه گفته اصل حق بوده. بابا مي‌گويد: نه. موريس مترلينگ اينجور نوشته.

ممدنژاد باز سري تكان مي‌دهد: "عجب"! ... و تا آقاي موريس مترلينگ با آن مقام شامخ حضور دارد، يادآوري مي‌كند كه چطور تابستان و زمستان به هم دوخته شده‌اند و نفهميد كي اول برج رسيد و بايد شهريه دانشگاه آزاد دخترش را بدهد.

بابا عينكش را بر مي دارد و چشم‌ها را ريز مي‌كند و همان‌جور كه روي صندلي چرمي پاره پوره‌اش نشسته، از قاب چوبي پنجره و لاي رديف سيم‌هاي برق، به كوه‌هاي پوشيده از جنگل البرز خيره مي‌شود. انگار مي‌خواهد به ممدنژاد بگويد تو هيچ از زندگي نفهميدي بچه! خودت را زنده زنده چال كردي توي دانشگاه دخترت و پادگان پسرت . نمير! سنگ زير خاك حيفست. نمير! بگذار هفتاد سالگي را ببيني. هفتاد سالگي سن باشكوهيست و اگر تا آنوقت آدم شده باشي، خدا خواهي شد...

ممدنژاد چاي توي نعلبكي را هورت مي‌كشد. بابا مي‌پرسد: ممدنژاد، آن كوه را مي بيني؟ پشت آن كوه "پرن" است. بعدش "نمارستاق" ، پشتش "آبگرم" و " پلور"... تمام اين منطقه را منابع طبيعي به شرط واگذار مي‌كند. اگر بروي و از هم‌محلي‌هايت استشهاد بگيري و ثابت كني پدرت در اين منطقه حشمداري كرده، به قدر سهمت خواهي گرفت. برو و براي پسرت تكه اي زمين جور كن. آدم بي‌زمين "بي‌ريشه" مي‌ماند. بي‌ريشه  ميان زمين و آسمان معلق است.

ممدنژاد مي‌پرسد: كدام كوه آقا جان؟ من تا آن گنجشك را كه روي سيم برق نشسته مي‌بينم. دورتر چشمم ديد ندارد!

ممدنژاد فصلي يكبار همراه نوبرانه وارد خانه ما مي‌شود .بهار با آلوچه قندي. من ديدم چطور عين مار، دور شاخه‌هاي درخت آلوچه مي‌پيچد و بالا مي‌خزد . تابستان با بلال و بادمجان و گوجه فرنگي و خيارهاي گل‌به‌سر كه در گوشه‌اي از باغ عمل مي‌آورد و پشتش كدو حلوايي. زمستان‌ها چند درخت باغ را نشان مي‌كند كه بهترين پرتقال واشنگتني ونارنگي يافا را مي‌دهند . ما صداي ممدنژاد را در خاطرمان نداريم. صدايش همان صداي چرق چرق شاخه‌ها و شلپ شلوپ حوضچه‌هاست.

ديشب خواهرم زنگ زد. پرسيدم: خوبي؟ مامان خوبه؟ بابا؟ سين؟ برادرزاده ها؟...

: خوبن، همه خوبن، ما خوبيم، خانم اصغري خوبه، نرده هاي بالاي ديوار محكمه، مرغ و خروسا چاقن، ممدنژاد هم خوبه... اگه گذاشتي حرفمو بزنم!

ممدنژاد!! ... ميم كوچك حرفش را زد. اصلا هم نفهميدم چه گفت. وقت پرتقال واشنگتني و نارنگي يافا است.