اوضاع خانه، خر بيار و باقالي بار كن است. ميچكا را از كلاس نقاشي بيرون آورديم. چون معلمش همه‌ي خلاقيتش را كشته بود. ديگر جرات نمي‌كند بدون مدل نقاشي كند. اما ديروز تا شب: نقاشي نقاشي ، كلاس نقاشي، معلمم به اين خوبي، چرا منو درآوردين، من خودم پولامو مي‌برم ثبت نام مي‌كنم، من خودم پول دارم، شما فقط مي‌خواين من رياضي بخونم، مگه رياضي چيه، رياضي يه آشغاله كه به هيچ دردي نمي‌خوره، مگه آدم رياضي بلد نباشه مي‌ميره؟، من فقط عاشق نقاشي‌ام، اصلا از موسيقي‌ام بدم مياد( كتاب اجتماعي : دوست داريد در آينده چه شغلي داشته باشيد؟ چرا؟ نوازندگي. چون آرامش مي‌دهد.) ، تو ميخواي به همه پز بدي بگي دخترم ويولونيسته، ( عين وزغي كه گوشه‌اي بي‌حركت بنشيند و بناگوشش را باد كند، ساكت گوش مي‌دهم) چون فكر مي‌كني نقاشي مزخرفه ، اما من ميگم رياضي و اجتماعي و علوم و... همه‌شون چرته! خسته شدم، هر روز دارم صدتا مثلث متساوي‌الساقه مي‌كشم ( مي‌گويم متساوي‌الساقين، نمي‌شنود و با صورت خيس و گلوي متورم داد مي‌زند) ... كاش كه منم تو لبنان بودم!!

 هق‌هق‌كنان وسايل كلاس نقاشي را حاضر مي‌كند. دلم ضعف مي‌كند و مي‌خواهم بغلش كنم اما بايد جدي باشم چون از آن بچه‌هاي پيله‌كن است. شلوار جين مي‌پوشد و كاپشن و كلاه به دوش، كنار در: حالا يه امروز منو ببر.. !!