صبح شنبه بيست و هفتم فروردين است. تكه سنگك خيس خورده اي گذاشته ام پشت پنجره. بساطي براي گنجشك ها. شجريان را انداخته ام در ضبط صوت، حكايت بلبل و برگ گل مي خواند. نمي خواند يعني. كلمه اش اين نيست. چيزي شبيه تقارن آفتاب و باران است خواندن او. مستانه مويه مي كند. شناور در افسون صدا، چاي مي ريزم و به خواب ديشبم فكر مي كنم. خواب ديدم برنج صدري دم سياهمان خرك افتاده و من آنقدر ناراحتم كه نگو. پريشب هم خواب ديدم قدح بلوري شكسته. بعد در خواب يكي از دانش آموزان مدرسه چهارشنبه ها با همان چشمان عسلي رنگ ازم مي خواهد تكه هاي شكسته را ببرم برايش تا ذوبشان كند و ازشان چيزي بسازد. خوابهايم را براي همخانه گفتم و خنديديم. گفت اما خوابهاي من فرق دارد. مثلا همان پريشب كه قدح بلور شكست، در خواب او ناتو و روسيه دست به يكي كرده و حمله كرده بودند به شمال ايران. از خوابهاي زنانه و مردانه!... حتي روزهاي تعطيل، حتي در خواب هم مدرسه با من است. چشم عسلي چهارشنبه ها ، كاسب است. يكروزه دو هزار و پانصد ترب سفيد شسته بود به خاطر مختصري اسكناس سبزرنگ. او حتي در خواب وقتي ناتو حمله كرده و قدح ما را شكسته بود، كار مي كرد.
ميچكا تكليف آدينه مي نوشت ديروز. سوال: سه شخصيت مورد علاقه من؟... كيو بنويسم آخه؟ گفتم بنويس حضرت فاطمه، حضرت زينب، يا مثلا خانم مدير، خانم معلم، چه ميدونم مادر!. او هم گفت شششش و به گاز گرفتن ته مدادش ادامه داد. صبح كه برايش لقمه مدرسه مي گرفتم هنوز تكليف آدينه روي ميز بود. نوشته بود «گلچين گيلاني، سهراب سپهري، ايزاك پرلمن». شكر كه زالوي ساسي مانكن همه خونش را نمكيده. دو سه ماهيست خانم كوچك خانه، سهراب خوان شده . بعضي شعرها را از حفظ مي خواند. شعر باران را به خط خوش نوشته و چسبانده به در اتاقش. دلباخته نستعليق است. هر بار كه مي رويم ولايت، يكي از بهترين نوشته ها را براي پدربزرگ مي برد. او هم حلوا حلوا مي كند. برايش سرمشق تازه مي گيرد. بهش خودكارهاي نامرغوب تبليغاتي جايزه مي دهد. خانم كوچك با خوشحالي ميگيرد، بعد همه را ميدهد كه ببرم براي بچه هاي بي بضاعت مدرسه.
خانم گاف مي گويد بهار عقب مانده. سالها اين موقع، آلوچه ويارانه در سيني ها سر بازار بود. خانم گاف نگهبان فصل هاست. او اولين كسيست كه پي به تاخير باقلا و آلوچه مي برد. مي داند اردك ها كي حسابي چاق شده اند و وقت خوبيست براي فسنجان. كي دور مزارع حصار مي بندند و غاز گران مي شود. اسفناج شيرين مي شود. غوره آب مي اندازد. باد مي گيرد. برف مي بارد. روزهاي دوشنبه همسفر راه مدرسه است. از حرفهايش شك مي برم در خلقت او كمي عنصر كلاغ و لاك پشت بكار رفته باشد.
از همه پسران مادرم تنها يكيشان برادر منست. براي آن ديگري ها فقط خواهر بوده ام. براي اين يكي قدري هم مادر. خودم اينطور خيال مي كنم. دلتنگش مي شوم. وقتي بي او آش رشته مي خورم از گلويم پايين نمي رود. وقتي براي خريد كت و شلوار همخانه نظر مي دهم، در خيالم به او هم مي پوشانم. مادرم دلگير مي شود، مي گويد پنج انگشت هر كدام را ببري درد دارد. بايد هر پنج برادر را كنار هم بنشاني. نمي شود كه. او ، مادرم، الهه باروري، بيشتر زمستان ها زاييده است. من ديده ام خانه هاي پر بچه را. همه شان همينطورند. بعضي از بعضي بريده، به بعضي تابيده. خانه هاي شلوغي كه غير اينست، تنها يك كلوني است. شايد هم اشتباه مي كنم.
سروصداي گنجشكها خوابيده، گويا سنگك تمام شده. انتظار دل شجريان به سر رسيد. لابد ديگر حبوبات آش پخته. وقت سبزيست. آش مي پزم. مادر آش مي پزد. در آش مادر است. آدم ها در مزه ها، در صدا، عكس،ظروف مي مانند. مادربزرگم در سه نعلبكي زنده است در بوفه چوبي نشيمن. مرگ ناتوانست از بلعيدن آنچه آدميست! در ابتدا مرگ، رنگ آميزي حيات بود و بعضي چيزها رنگ مردگي نگرفت. مثل عطر «قالي واش». قالي واش گياهيست همچون گل قالي. پهن مي شود، چنگ مي اندازد و زمين را در مشت مي گيرد. چيدنش دشوارست و عطرش مانا.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك