مردها رديف جلو و زنها پشتسر مردها نشسته اند. استاد از روي كتابش ميخواند و ما يادداشت ميكنيم. هرجا ميگويد "ديوانه" ، ميدانيم كه بايد بنويسيم برتراند راسل. مردها استدلال ميكنند. استاد آويزان به كت و شلوارش،روبرو ايستاده است. زن ها سكوت ميكنند، با نجابت ذاتي يك اسب. صحبت از حقوق اجتماعيست. گوشه چادر را روي لبم كشيده ام و مشغول كشيدن چهره اي ناشناس روي كاغذم. بعد حدس ميزنم شبيه چه كسيست. شبيه شمس است. شوهر دخترخاله بزرگم. مريد زن و بچه. يادم ميآيد وقتي دخترانش را ناز ميداد بهشان ميگفت "پدرسگ". آنجاي پسر كوچكش را دست ميزد و ميگفت ميدي بابا بخوره؟ پسر ميگفت سگ خورده. شمس هاپ هاپ دنبالش ميكرد و دختر خاله ام كيف ميكرد ازين شوهر خانگي. خدا رحتمش كند. البته فكر ميكنم مرده باشد، شايد هم نه. گو اينكه زندهها بيشتر از مردهها به آمرزش نياز دارند. كمي ته ريش برايش گذاشتم ، شبيه استاد شد. ميگويد :"اين ديوانه جور ديگر نظر داده است." به دفتر پشت سري نگاه ميكنم ، نوشته "كارل ماركس: " .... ميگويد در آن كشورها وضع جوري بود كه مردم حتي براي زن گرفتنشان هم از دولت تقاضا ميكردند و دولت بهشان يك زن ميداد و معلوم نبود كه اين زن مال كي بود و حالا كه بهاش دادند مال خودش ميشود؟ تا آخر؟ ... زنگ ميخورد. براي صرف چاي و كلوچه به طبقه همكف سرازير ميشويم. زنها چادرشان را تنگ پرده ميكنند روي صورت. اول مردها چاي و كلوچهشان را تحويل ميگيرند و ميروند گوشه راهرو و از خوشهبنديها صحبت به ميان ميآورند. بعد زنها در يك دست ليوان چاي لرزان و در دست ديگر دو لبه چادر، مثل قديسهها از پله بالا ميروند، روي همان نيمكت در كلاس مينشينند و گازي به كلوچه ميزنند و زير چادر ميجوند. يكيشان كه دبير ادبيات است و تك زباني حرف ميزند ازم ميپرسد: " شما رو تا بحال ديارت نكردم،چي تدريف ميكنين؟"... يك قطره اندازه سر سوزن از تك زبانش پريد توي ليوان چايم. فكرم رفت به صحنهاي از فيلمي. كشيش تكهاي اندازه سكه دو توماني روي زبان عبادتكنندگان ميگذاشت و ميگفت: "گوشت مسيح"... چايم را آنقدر نگه ميدارم تا استاد برسد . بعد يكسر مياندازم در سطل زباله.برميگردم، دستي صندلي را بلند ميكنم تا خودم را داخلش جا بدهم. زير دستي صندلي، دانشآموزان با خودكار و لاك غلطگير نوشتهاند : حامد دوستت دارم، الهام و نويد، الهام و نويد، عشق من عليرضا.
بعد از كلاس ، سمت پمپ گاز رفتم. يك ساعت طول كشيد تا نوبتم شد. بلكه بيشتر. چون دعوا شده بود. راننده نيسان و تاكسي يخه هم را چسبيده بودند و فحشهاي مردانه تو صورت هم ميكشيدند. تنها زن در صف بودم. خجالت كشيدم. بيخودي توي داشبورد را هم زدم و دنبال چيزي گشتم. حوالي شش سمت رشت راه افتادم . حساب كردم هفت به خانه ميرسم. تا هشت شام ميپزم، شاید ماكاروني. تا نه خورده ميشود و شسته ميشود و تا ده هرچه سريال و اخبار وطنيست بلعيده ايم . بعد ميروم در آن اتاق كه از آن خودم است! و ادامه قصه را ميخوانم. چرا لوييز امور مرد؟
***
شب باران روي شيرواني حلبي ضرب گرفته بود. «زردمليجه» ميزد.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك