وقت ندارم. بايد زود حاضر شوم و بيفتم تو خيابان، سمت ساغريسازان. فاطي با بچه ش منتظرست. هر جور كردم راهي پيدا كنم از سرم بازش كنم نشد. دلم هم نيامد. تنهاست. تنهاتر از خانم سين. شايد هم چون خانم سين دو روزست سر به بيايان گذاشته دعوتش را اجابت كردم. پريشب از خانه شان صداي گريه بچه‌اش و كوبيدن روي ميز و نعره‌هايي كوتاه مي‌آمد. ميچكا بلند مي‌خواند "آي دعوا دعوا دعوا، دعوا سر مربا"... نگذاشت بفهمم سر چي بود. هر چه بود ما معتقديم زن و شوهر دعوا كنند، ابلهان باور كنند. حالا هم ابلهانه منتظريم امروز غروب يا فردا پيش از ظهر برگردد و پادري را بلند كند و دم در را جارو بزند. بر‌مي‌گردد. مثل هميشه. اين راز فصل‌هاست!

معلم رياضي كنجكاو شده بود ببيند بچه ها در جواب سوال علت نارضايتي زن و شوهر چه مي‌نويسند. ورقه يكي را برداشت و خواند: شوهر از زن مي‌خواهد كه غذاي مورد علاقه‌اش را درست كند ولي زن درست نمي‌كند. زن مي‌خواهد هر روز بيرون برود ولي شوهرش نميگذارد. زن دوست دارد ادامه تحصيل بدهد و بيرون از خانه كار كند اما بعد از ازدواج مرد مخالفت مي‌كند و دچار اختلاف مي‌شوند. مردي كه قبل از ازدواج تا نيمه‌هاي شب با دوستانش در بيرون مي‌رود اين عادت سرش مي‌ماند و زنش را تنها مي‌گذارد و بين آنها اختلاف پيش مي‌آيد.

ورقه بچه ها را پهن كردم روي قالي و نشستم به تصحيح. اولين برگه مال حديثه بود. سوال: علت گرايش انسان به زندگي گروهي چيست؟... جواب نوشته: انسان بلافاعله انسان است و خالق ابطح است و به ميل طبيعي رفتار مي‌كند!

فرهنگ لغت باز كردم ببينم اين جمله اشراق گونه شايد پربيراه نباشد. ابطح به معناي رودخانه فراخ است ،جايي شبيه آبرفت و همچنين محلي است ميان مكه و مني. بلافاعله اش هم كه بلاشك. حساب كردم چند كتاب مي‌شود در تفسير اين جمله نوشت؟ حالا بهش نمره ندهم ؟

بايد بروم. فاطي الان قنديل بسته كنار آن ميدانگاهي كوچك. اگرچه او يكجا دوام نمي‌آورد و تا حالا كلي اجناس كوپني زير و رو كرده و پر و پاي مرغ و خروس‌ها را چلانده و قيمت زده و بچه ش هم نصف بربري گرم آغشته به آب دماغ را انداخته بالا. بروم پياده لاي آدم‌هايي كه انگار همه فقر آهن گرفته اند و از كوچه هاي تنگ ساغريسازان و چرخ دستي هايي كه چوب نراد و بشكه نفت حمل مي‌كنند رد شوم. ببينم جوانك معتادي دو قدمي نمايندگي بزرگ سامسونگ نشسته و يكي را گير آورده مي‌خواهد چرخ گوشت چدني روسي عهد بوق را با هزار قسم و آيه بهش بفروشد. بروم كتابفروشي مهران و به بهانه خريد،  طرف خانه سوان را ورق بزنم. ليمو عماني براي آبگوشت. كبريت. نخ دمسه... يك چيزي مي‌خواهم بنويسم مي‌ترسم نامحرم بخواند. همينطور سر دلم مانده لامصب بي‌دين!

وانتي بار سبزي آورده باز داد مي زند. تا ته اين بن بست تنگ مي‌آيد به اميد فروختن دو كيلو سبزي گره خورده گل‌مال. دريافتم كه ايمانش محكم‌تر از من است... بروم.

ديدي ترنج قالي چطور وسط نشسته، همه گلها ريشه‌شان از يك جايي بهش گره خورده؟ ديدي چطور ساقه گل‌ها همچه كه از ترنج فاصله مي‌گيرند و تعداد غنچه‌ها و برگ‌هاشان زياد مي‌شود هي گره مي‌افتد توي كارشان، گمراه مي‌شوند؟ ديدي راه گريز ندارند و عمري در محاصره لچك‌ها اسيرند؟ چه كائناتي دارد اين چند تكه نخ گره خورده!... بروم بروم بروم.

روزها اينجور مي‌گذرد كه مي نشينم در جوار زن همسايه، هردو به بافتن. يكي براي پسرش ، يكي براي دخترم. ژاكت و شال و شنل. به سرزندگي فرش تبريز رنگ توي سبدهاي حصيريمان داريم. وقت بافتن حرفمان مي‌آيد. حرف شادي كه گفتن ندارد،يك آن مثل نسيم، مثل آه، فوت مي‌كند توي صورت و لبخندي مي‌نشاند و مي‌رود. قصهء غصه است كه دانه به دانه، رج به رج كلمات را مي‌بافد و بالا مي رود ، بي كه كلاف تمام شود. شباهتي مي‌بينم بين دهان خانم سين و دودكش خانه‌ها در نقاشي هاي پنج سالگي ميچكا. در دل خانم سين گويا هميشه پاييز و زمستان است... زمستان است... سرها در گريب...!

شب ها به ميهماني مي‌گذرد. ما دوستان‌مان را بازمي‌شناسيم. بازي تازه‌مان، كشف نسبت كلروفيل و گزانتوفيل آدمهاست. دسته‌بندي مي‌شويم و تصميم مي‌گيريم من‌بعد براي بهتر برگزار شدن شب‌نشيني ها، كي با كي دعوت شود يا نشود. آدمهاي تازه‌اي از آب درآمده ايم. بچه شده‌ايم. چه برخوردهاي نامتعارف كه تا به حال از هم نديده بوديم! بي‌ادبي را جسارت معني مي‌كنيم. چه بي ريشه ايم ما! شايد بهترست قدري سكوت كنيم.

 و امروز صفحه ياهو در سبد روزانه‌اش اين پيام را برايم نوشته بود: hi mim! Cat got your tongue?

خانه كثيف است. ظرف هاي نشسته و پوست نارنج و تفاله چاي سينك ظرفشويي را پر كرده است.كلاف هاي كاموا و كتابهاي لغت‌نامه و قبض ها و قرص ها ميز را فتح كرده اند. عنكبوتي كنج طاقچه بخاري ديواري، قصري هزارتو براي خودش ساخته. چاق شده ام. ميچكا تفاوت مساله تقسيم و ضرب را نمي فهمد. و ما ساعت هاي طولاني پاي تلويزيون نشسته ايم و رنگ‌هاي سبز و قرمز را از هم سوا مي‌كنيم.

 ميچكا  گفت: خوش به حال «آ». رفته بودن آلمان. هميشه مسافرت ميرن... فرانسه، ايتاليا، آلمان، چين. ما همش ميريم ماسوله. ما فقيريم؟

: نه، ما فقير نيستيم. پولامون تو بانكه. محض احتياط خرج نمي‌كنيم. چون نگرانيم.

:چرا «آ» اينا نگران نيستن؟

: نمي دونم. شايد تلويزيون نگاه نمي‌كنن. شايد كوررنگي دارن.

:يعني چي؟

: دفترتو بيار برات چن تا ضرب و تقسيم بگيرم حل كن.

صبح شنبه مامان تكه چوبي به طرف زاغ كه به خرمالوي پخته بالاترين شاخه نوك مي زد پراند. باز يكي از تخم اردك‌ها را خورده بود. عمه‌جون گفت كه تلويزيون قديمي شان را لانه مرغ‌ها كرده اند و حالا ديگر لاي بوته‌ها تخم نمي‌گذارند. يادم مي‌آيد يك تلويزيون سياه و سفيد فيليپس در انبار داشتيم.   

یلد، یولد، یلدا

                

                     

امروز بعد از زنگ نماز٬ آمنه پرسید: دسر چیه؟